من یکم از شرایطم میترسم
اینجارو هم برای درد و دل کردن مناسب میدونم،
هیچ کس منو نمیشناسه...
اما ادم خوبیم، یه نفر بهم گفت خود آدم بهتر میتونه خودشو توصیف کنه...
چند تا راز بین من و خواهرم بود
و خواهرم هم هفته پیش و دیروز رفت و همشونو به پدرم گفت
(پدرم هم آدم خوبیه خیلیم متشخصه، و من لبخنداشو خیلی دوس دارم.
اما اون اصلا منو دوس نداره، نمیدونم چرا!؟ )
بعد من خیلی ناراحت شدم از خواهرم،
یکم اعتراض کردم بهش،
ولی بابام منو سرزنش کرد...
من انتظار داشتم آجیمو دعوا کنه بهش بگه راز خواهرتو نباید بگی، ولی مثل اینکه فیلم زیاد میبینم...
من توی دوران کنکور هستم و کم کاری تیرویید هم دارم،
به همین خاطر یکم وزنم زیاد شده،
دیروز خواهرم اومد و روی در اتاقم نوشت :
خانه خانم چاق😢
و من بعدش مثل بچه ها نشستم گریه کردم ولی بعدش تصمیم گرفتم بعد از کنکورم اقدام کنم دیگ...
مامانم و خواهرم هر روز منو مسخره میکنن و میگن چاقی. وقتی من رد میشم از کنارشون به هم چشم و اشاره میرن و منو مسخره میکنن، برای همین خیلی کم از اتاقم بیرون میام، بیرون از خونه هم شاید سه ماهی یه بار...
من از بعدا میترسم، میترسم روزی برسه من بازی های قایم باشک بچگیامو با خواهرم واقعی کنم، میترسم یه روزی یه مشکلی داشته باشم اما بازم باید بیام و به عنوان یه ناشناس درد و دل کنم،از بزرگسالی من و خواهرم میترسم،
اون خیلی خودشیرینه، خیلی بلده خودشو توی دل پدر و مادرم جا کنه، اما من بلد نیستم، یعنی بلدم باشم شخصیت سردی دارم و از این کار ها خوشم نمیاد اصلا، اما خواهرم داره نتیجه های خود شیرینیشو میبینه.
دارم اذیت میشم!