دیشب و پریشب مامانم برای شام مهمون دعوت کرده بود. بعد از اینکه مهمونا رفتن، من و زنداداشم و مامانم تمام ظرف ها رو شستیم و خلاصه آشپزخونه مرتب و منظم شد.
ولی امروز مامانم خیلی خسته بود، از اینکه دو شب پشت سر هم مهمون داشت. بعد امروز مامانم داشت با خالم صحبت می کرد و می گفت که خیلی خسته شدم. ولی خدا خیرش بده مریم (زنداداشم) کمک کرد و آشپزخونه کاملا تمیز و مرتب شد.
منم اونجا پیش مامانم نشسته بودم. ولی خداییش ناراحت شدم. انگار من هیچ کاری نکردم🥺