۷ ساله باهمیم با شوهرم پدر مادرش نزاشتن یه سری باهم بریم یه مسافرت یا حتی یه تو شهر دیکه خسته شدم یعنی نزاشتن یه سری خونه خواهر شوهرم ک یا شهر دیگه ما تنها بریم منم ادمم دلم میخواد باشوهرم تناا یه جایی برم بعد اونوقت اگه صبور بودن نیزلشتن ما بگردیم یه چیزی مثلا رفتیم بندر مسافرت رفتیم بازار خریدای خودشونو عجله ایی کردن و گفتن بریم و نزاشتن ما بریم خرید یعنی زهرم کردن هر جام رفتیم همین کارارو کردن سوارماشین میشیم تا مقصد میریم یعنی بینش نمیزارن یدفعه پیاده بشبم وایسیم تا لاقل کمرمون نگیره حالا قراره بریم عروسی بعدشم چند روز بمونیم شهری ک عروسی دعوتسم اونام میخوان باهامون بیان بعد مطمینم فردای عروسی میگن پاشیم بریم نمیزارن ما بمونیم عیدم نرفتیم مسافرت
همه اینا رو از یه چیزی مبینم اینا یه دعانویس مشهور دوست خانوادگیشونه بعد موقعی ک ماشین گرفتیم رفتیم اونجا مادرشوهرم یه دعا گذاشته بود و من نفهمیدم به همسرمم گفته بود برا اینکه ک تصادف نکنین و اتفاقی نیفته برا ماشیم اما بعد از اون بخدا شوهرم با این ماشین منو حتی یه حیابونم نبرده یعنی جور نشده ولی اونا رو دورترین مقصدا برده و جور شده یعنی همه سفراشونو با این ماشین رفتن اما من خواستم یه پارکم برم جور نشده
میگم دعا گرفتن ک فقط برا خودشون استفاده بشه و من نتونم جلوشونو بگیرم