2777
2789
عنوان

داستان احساسی💙💫

133 بازدید | 5 پست

💙بسم الله رحمان رحیم💙
این داستان: احساسی🙂🤍
موضوع: 💫احساس یک حیوان💫

(دوستان یه نکته رو بگم خدمتتون...این داستان در اصل ادامه همون داستان ترسناک قبلیمه!...فقط این بار احساسیش کردم...ادامه هم داره...وقتی ترسناک شد اخطار بهتون میدم خیالتون راحت...تصمیم گرفتم داستانمو طولانی کنم چون یه چیزایی تو ذهنم ساخته شده...امیدوارم خوشتون بیاد)

پارت دوم:
با ناراحتی پامو روی پدال گاز فشار میدادم...دلم می‌خواست خودمو تیکه تیکه میکردم تا دیگه منی وجود نداشت...از وقتی محمد مرده بود تمام احساس و روح منم با خودش کشته بود...لعنت به اون حادثه تصادف...لعنت به هرچی که دیدم....دیگه حتی نمیخواستم به اون شب فکر کنم...حتی دیدن محمد!!!
یهو تمام تنم لرزید..سریع خودمو تکونی دادم تا از فکر ترسناکی که تو سرم بود خلاص شم... ۵۰ روز از مرگ عزیزم میگذره ولی هنوز که هنوزه داغ دلم تازه هست...و تمام لباس هام مشکی!یه جا نگه داشتم...دور تا دور بیابون بود و هیچ آدمی رو نمی‌دیدی! منم همینو میخواستم...تنهایی...من جز محمد کسیو نداشتم...محمد هم جز من کسیو نداشت...از وقتی رفته بود خیلی احساس بی کسی میکردم..ای کاش منم باهاش بودم!... چند بار میخواستم خودکشی کنم...اما هر شب به خوابم میاد و منو به صبوری دعوت میکنه!...آهی از ته دلم کشیدم...در حالی که اشکام بدون اختیار می‌ریخت از ماشین پیاده شدم و به طرف بیابون حرکت کردم...تو فکر خودم غرق بودم...اینکه اگه محمد بود چقدر اوضاع بهتر بود...احساس کردم یه چیزی روی زمین حرکت میکنه!...با دقت نگاهی به زمین کردم!...ترس برم داشت...یه مار متوسط بود که گویا زیر سنگ گیر کرده بود و سعی داشت خودشو نجات بده!...دودل شدم...خدایا نجاتش بدم؟ ندم؟ نمیدونستم باید چکار کنم...میترسیدم نجاتش بدم و نیش بخورم...در آخر دل بر عقل پیروز شد و تصمیم گرفتم نجاتش بدم...مردم هم بهتر...مگه آرزوم غیر از اینه که برم پیش محمد؟؟
سریع با یکم زور سنگو کنار زدم...مار بیچاره سریع حلقه شد و سرشو بالا آورد و با دقت به من نگاه کرد...نمیدونم چرا با اینکه خیلی ترسیده بودم نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم...به خودم اومدم و به زور لبخندی زدم و گفتم: خوشحالم آزاد شدی!...سپس سریع عقب گرد کردم و از مار فاصله گرفتم...تو حال و هوای خودم قدم میزدم...دلم شدیدا ضعف میرفت ولی دل و دماغ خوردن چیزی رو نداشتم...یهو دستی روی دهنمو گرفت و با اون یکی دستش کل بدنمو کنترل کرد...ترسیده سعی داشتم به عقب نگاه کنم..ولی نمیزاشت! زورش خیلی زیاد بود... منو می‌کشید...نمیتونستم جیغ بزنم...جیغ میزدم هم فایده ای نداشت چون کسی اونجا نبود...داشتم سکته میکردم و میخواستم از هر موقعیت برای فرار استفاده کنم...دیگه کم کم داشتم اشهدمو میخوندم که یهو دستش ول شد و روی زمین افتاد...با چشمای گریون به مرده نگاه کردم و تو دلم فحشی بهش دادم...اما...با دیدن همون مار بغل مرده تمام تنم سیخ شد!...درست حدس زده بودم...مرده نیش خورده بود!...انگاری مار فهمیده بود که قصد آسیب به منو داره و همونطور که من نجاتش داده بودم منو نجات داده بود!... با قدردانی تمام نگاهش کردم و از ته دل گفتم: ممنون...ممنون....و در همون حال ازشون دور و دورتر میشدم...خدایا شکرت...انسانت که دارای عقل و شعوره قصد آسیب به من رو داشت... اما حیوون وحشیت دلش به رحم اومد...قلبم تند تند میزد...از بیابون خارج شدم...دیگه صلاح نبود اینجا بمونم...سریع در ماشینو باز کردم و نشستم...در همون حال که در باز بود ماشینو زیر نظر داشتم تا ببینم همه چیش اوکیه یا نه!... بعد از مطمئن شدن استارت زدم و به سمت خونه ای که برام جهنم هفتم شده بود راه افتادم...اما دیگه هیچوقت امروز و اون مار رو فراموش نمیکردم.





ترسناک شد بگو برم بیرون از تاپیک

فضانورد آینده.... 👩🚀                                     لطفا منو توی تاپیک هایی که درمورد فضا و علم هست تگ کنید☺🌱عاشقتم مایکل جکسونم💕مخالف نژاد پرستی➡چه سیاه پوست ها چه سفید پوست ها هردو انسان هستند و قلب های پاکی دارند♥

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز