من دختر شیطونی بودم و خیلی فعال وزرنگ بودم زیبایی خواص خودم هم داشتم ولی روزگار باهم نساخت
از دانشگاه که میومد یهویی که پسره ازم خواستگاری کرد منم سریع رد شدم شماره منو از دوستم گرفته بود و مدام بهم زنگ میزد به جورایی به دلم نشته بود بد از یک سال دوستی خیلی عاشقش شده بودم گفت میام خواستگاریت البته ما خانواده بودیم که وعضیت خوبی نداشتیم ولی اونا پولدار بودن وقتی بهش گفت وعضیت خوبی نداریم هیچی نگفت و اومد خواستگاریم مادرش وقتی وعض مارو دید با غروریت گفت تو لونه موش زندگی میکنید من پسرم رو توی لجن نمیدازم به فامیل بگم چی بگم عروسم تو لونه موش زندگی میکرد لباس تنو روتون رو ببین انگاری از فقیری برگشتید به پدرم خیلی بر خورده بود ولی پدرم گفت خانم انگاری شما نمفهمی داری چی میگی اومدی خواستگاری یا بازرسی من اثلا به شما دختر نمیدم برین گورتون گم کنید حامد خیلی ناراحت بود شبش بهم پیام داد که این وصلت قرار نیست سر بگیره بهتر ه همو فراموش کنیم بهش گفتم چه زود جا زدی تو به من قول دادی تو گفتی هزار بار میام خاستگاریت گفت وعضیتون اثلا خوب نیست حرف مامانم راست بود بعدشم من تو بهم نمیخوریم برو پی زندگی خودت بعدشم بلاکم کرد من سردرد گرفتم خیلی شدید راهی بیمارستان شدم تا دوروز بستری بودم خیلی حالم بد بود من به حامد خیلی علاقه داشتم دوسال میگذشت من هنوز فکر میکردم یک روز بر میگرده چقدر بی فکر بودم من دختر زیبا شده بودم پیره زن 70 ساله همه میگفتن به مادرم اثلا انگاری تو دختر سحری خیلی حالم بد بود تا اینکه برای اینکه یکم حالم خوب بشه خواستم کلا خودم عوض کنم دماغم عمل کردم موهامو رنگ کردم ناخون کاشتم.......... کلی به خودم رسیدم
و تصمیم گرفتم درسمو ادامه بدم وحامد رو هم فراموش کنم