ما با خانواده شوهرم رفتیم بیرون برای گردش و من غذا پختنم و وسیله آماده کردم و بعد از کلی بیرون بودن خانوادش گفتن ما غذا نداریم هرجا میرفتی رستوران یا نبود یا شلوغ بود بعد بلاخره یه جای پرت پیدا کردند ما هم کلی دنبالشون رفتن رستوران غذا خوردن شوهرم رفت با اونا و تو رستوران به من گفت تو میخوای تو ماشین بمون بچه را بگیری من نمیتونم بیام غذا تو را بخورم جلو اونا زشته میخوای تو هم بیا تو منم گفتم من کلی زحمت کشیدم به من بی احترامی کردی اونم مگه چی شده منم دیگه باهاش حرف نزدم خودش رفت غذا شا خورد و برگشت