میخوام از عشق بچگیم بگم👀
حدود ۱۰ سالم بود ک عاشق نوه ی همسایمون شدم
من اسم اینو نمیزارم دوست داشتن،واقعا عاشقش بودم💛
انقدری عاشقش بودم ک کل دوستام و کل دخترای محل فهمیده بودن...
سر اسمش با این و اون دعوام میشد ک چرا تو گفتی منم دوسش دارممم؟!🤬
همیشه توهم بوی عطرشو داشتم..
وقتی میومدن به مامان بزرگش سر بزنن زمان مشخصی نداشتن،اما اونروز من احساس میکردم بوی عطرش کل محل رو برداشته
بعد ک میومدم بیرون میدیدم بلهههه ماشین باباش جلوی خونه ی مامان بزرگش پارکه
کل آیندمو تو ذهنم با اون ساختم
اصن نمیتونستم کسی رو جایگزینش کنم
از نظر من اون بی نقص ترین ادم روی زمین بود
وقتی میدیدمش هول میشدم،قلبم تند تر میزد،دستام عرق میکردن،حتی باهاش حرف هم نمیزدم چون پیشش لال میشدم
همه جا دنبال یه رد و نشون ازش بودم ک بتونم دلتنگیمو بر طرف کنم همه جا دنبالش میگشتم همه جااااا
من واقعا عاشقش بودم،حالا هر کی هر چی میخواد بزاره اسمشو
من فک میکردم اونم دوسم داره،اخه رفتاراش نشون میداد،اما خب مطمئن نبودم
الان ۱۷ سالمه و اون ۱۹ سالشه پارسال فهمیدم با یکی از فامیلامون رل زده،دست و پام یخ کرد و در عین حال قلبمم نسبت بهش سرد شد
وانمود میکنم نمیخوامش،تا ندیدمش خوبم اما همین ک میبینمش باز قلبم میلرزه
به نظر شما اسم این حس چیه؟