امروز اومد خونمون تنها شدیم بعد نشست همش گله و شکایت که تو سردی و محبت نمیکنی منم گفتم هر چی بهت محبت میکنم تو دور تر میشی و محبت کردن سرت نمیشه بعد گفت تو حداقل به خانوادمم زنگ نمیزنی منم گفتم هر وقت زنگ میزنم بد جواب میدن خوشم ازشون نمیاد یهو زد تو گوشم گفت نزار پر دهنت خون کنم و رفت تو اتاق خواهرم خوابید منم رفتم تو اتاق خودم خوابیدم تا نیم ساعت پیش بعد بیدار شدم دیدم رفته خونشون
الان تنهام میترسم بابام اینا ساعت ۱۲ میرسن