سلام😔
من سه ساله ازدواج کردم سال دوم ازدواجم پدرشوهرم به رحمت خدارفت.همسرمن تک پسره ومسئولیت مادر وخواهراش افتاد رو دوشش
منم حرفی ندارم و باهاش همراهی میکنم وکمکش میکنم ولی واقعا بعضی وقتها دیگه کم میارم😔
مثل امروز
من روز چهارم عید تازه امروز اومدم خونه پدرم (پدرم مریض و یه شهردیگه هست) چون مادر شوهرم همسرش ازدنیا رفته خیلی بهش سخت میگذره اگه روزهای اول پیشش نباشیم بخاطر همین دیرتر اومدم دیدار پدرم
انوقت شوهرم منو گذاشت وزود رفت گفت مادرم مهمون داره ازتهران نمیشه دست تنهاست فرداهم برای خواهرم خواستگار میاد
منم گفتم باشه ولی آخه من الان موعد تخمک گذاریم ما باید پیش هم باشیم.آخه قصد بارداری دارم وشوهرم بچه میخواد. ولی شوهرم گفت دیگه چاره ای نیست باید برم
کلا همیشه منو ول میکنه بخاطراونا.یا اونا رو دنبال خودمون میندازه همه جا.ما تاحالا باهم یه مسافرت دونفره نرفتیم. مجالش نیست خیلی توضیح بدم و دردودل کنم ولی من خیلی از زندگیم خسته وناامید شدم😔😔 با اینکه همسرم خیلی خوبه ولی من واقعا دیگه کشش ندارم😔😔