هیچی برای یه دختری که بابایی هست سخت تر از از دست دادن پدرش نیست.هیچی
ولی نمیدونم چرا خدا انسان ها رو این همه پوست کلفت وارد این دنیا کرده. جوری که هر چی بشه تا لحظه آخر مرگشون تحمل کنن.کی باور میکرد من بعد مرگ بابام زنده بمونم؟
منی که تا دو ماه حرف نمیزدم،انقدر به یه جا خیره میشدم بدون پلک زدن که صدام میکردن مطمعن شن زنده ام،منم جون نداشتم جواب بدم پلک میزدم بفهمن زنده موندم.
چرا بعد دو سال بعضی موقع ها که میخندم یا لبخند میزنم یاد بابام میفتم،با خودم میگم چجوری میتونی بخندی؟
شاد باشی؟
چرا هنوز عادت نکردم بابام رو سر مزار ببینم.شاید اونم هنوز به جایی که داره عادت نکرده
خاطره هام مثل گردباد دور سرم میچرخن
کاش مرگت یه دروغ بود
کاش یه خواب بود