پدرم به گفته خودش زمینایی که به ما خواهرا ارث میرسید فروخت داد برادرم که بزنه توکاری وبعد تواین کار مارو شریک کرد حالا برادرم حق مارو درست نمیده وپدرم پشت برادرمه به پدرم میگم حق مارو خورده میگه میخوایین منو سکته بدین بعدش میگه دخترا سرم دادزدن ، بخدا همش حقمون ضایع کرده بعدم ما بلندشدیم از خونه بابا م اومدیم ،گفتیم ما حق نمیخواهیم دست ازسرمون بردارین برادرم با خواهرم دعوا کرد گفت گداها من به جایی رسوندمتون حالا مامانم پشت سرمون گریه میکرد ازغم اون مریضم