ما برای بابام تو خونه مادر بزرگ خدا بیامرزم گرفتیم شب که بابا از سر کار اومد اینا پشت مبلا قایم شده بودن آمد اول مامانمو صدا کرد بعد مامان بزرگمو تا دستش رفت سمت کلید برق از اینا که میزنع بمب میترکه کاغذ رنگی میریزه ریخت مات نگاه میکرد🤣 مامانبزرگمم رو مبل بود من از پشت اپن اومدم