امروز حالم بد بود پیام دادم خاستگارم بیاد دنبالم بریم بیرون اونم اومد و رفتیم
بهم گفت بیا زودتر مراسم ازدواج و اینا بگیریم من از این بیشتر نمیتونم صبر کنم
منم بهش گفتم شرایطمو که میدونی مامان بابام راضی نیستن دوتا پسر دیگه گیر دادن بهشون یکم بهم وقت بده
برگشته بهم میگه توکه تکلیفت معلوم نیست تکلیف منم نامعلوم کردی ما باهم رفتیم ازمایش دادیم قبلش هم همه حرفامونو زده بودیم و مشکلی نبود اگه قراره اینطوری پیش بره بگو برم پی زندگیم این همه دختر ریخته دور و برم
قبل بیرون رفتنمون برای ناهار با مامان باباش و خودش به اضافه ی خاله و دختر خاله هاش رفتیم بیرون خودش تک فرزنده و میگه دختر خاله هاش مثل خواهراش میمونن ولی این مامانش و خالش هی میخوان یکی از این دوتا دختراشونو بهش قالب کنن صمیمی ترین رفیقاش سعی میکنن حمایتمون کنن و وقتی حالم بده همیشه حواسشون هست لتمه ای(اگه درست نوشته باشم)به رابطمون وارد نشه ولی هم از طرف ما هم از طرف اونا دارن سعی میکنن ایت وسلط و بهم بزنن منم رفتم با یکی از رفیقای نزدیکش حرف زدم گفتم بهش چی گفت و ازش خواستم بهش راجب حرفامون چیزی نگه اونم گفت خودتو ناراحت نکن خودت که میدونی خیلی میخوادت فقط یه خورده اعصابش خراب بوده یه چیزی گفته منم تایید کردم ولی خیلی ناراحت شدم اونقدری که باورتون نمیشه
رفتم خونه مامانمم هی گیر میده بهم خواهرم میاد میگه موندم از چیه تو خوشش اومده کلا از همه طرف حتی از طرف خاستگارم داره بهم فشار میاد اون پسره نمیتونن بزور یه نفر و بهش قالب کنن ولی من دخترم کافیه بابام پاشو کنه توی یه کفش که برو با پسرخالت یا ....
یه چیزی بگید دلم اروم شه🙁😢