سلام این اولین باره که پیامی میزارم من وقتی که بچه بودم حدودا ۶ سالم بود پدرم فوت کردن و منو مادرم از اون موقع تنها زندگی میکنیم پدرم خدا بیامرز برامون از نظر مالی کم نزاشت و مرد خیلی مظلوم و خوبی بود ولی کمی پاش میلنگید ولی مرد تحصیل کرده از خانواده های پولدار و سرشناس بود و مادرمم از خانواده متوسط ولی بسیار خوب مادرم معلم بوده مادربزرگمم مدیر مدرسه از این طریق ازدواج کردن ولی از زمانی که پدرم فوت شد مادرم یک روزم ندیدم که بهم محبت کنه همیشه بهم گفت پدرت مردش ما داریم خوب زندگی میکنیم وگرنه باید الان میخورد اینور اونور وسایل میشکست یا هر وقت مهمونی تو خانواده مادری بودیم میگفت که اره من از شوهرم مثل بچه نگه داری کردم منه یدونه دختر و دادن به این افلیج زندگیم و گند زدن خیلی وقت پیش تو خاطرات مادربزرگم که همه و نوشته نامه مادرمو دیدم که به مادربزرگم گفت تو باعث شدی من بفهمم تکیه گاه لقی دارم که اگر بهش تکیه کنم خودشم میوفته پسرت هیچ وقت در حد من نبوده حالا ام مادرم با من به شدت بد رفتار میکنه دوماهه ازدواج کردم انگار بدتر شده دائم میگه بیا خونه و مغازه پدریتو بده من مادرتم شوهر کردی نمیخوام اون هوا برش داره امروز دیگه ته خط بود خانواده شوهرم اومدن مادرم تازه شیرینی و اجیل دراورد من قلبم ایستاد دیدم که فقط یه شیرنی پفکی معمولی و شکلات خریده میوه هم نزاشت جلوشون در حالی که سال های قبل ما خیلی بیشتر میخریدیم باز اگر سال قبل اینطور بود عیب نداشت به بچه های فامیلم عیدی نداد من از کیفم دادم بهش گفتم بده با اکراه عیدی داد شب رفتیم خونه داییم یهو جلو دایی و پسر داییام و زناشون گوشی و دراورد و نشون داد موجودی حسابشو گفت ببین چقدر مونده بعد گوشی و نشون همه داد ببینید موجودیمو این میگه چرا واسه اینا من چیزی نخریدم این فکر میکنه من کسی ندارم من اومدم خونه برادرم که اون حالیتون کنه من گریه ام گرفت داییم اشکمو پاک کرد گفت عیب نداره مادرته
شما بگید من چیکار کنم اینهمه نوشتم در حالی که فقط ۱ درصد از اتفاقاته من ۲۱ سالمه و پرش چشم عصبی و افسردگی مزمن و وسواس اختلالی فکری دارم دیگه ته خطم شما بگید چیکار کنم خواهش میکنم
ببخشید زیاد حرف زدم