سلام بچه ها
توروخدا باردارا نیان
یه بار رفته بودیم خونه عمم (یع روستا دیگس)قبلا تو اون روستا یه دوست داشتم اسمش فائزه بود.روبرو خونه ی فائزه اینا یه خرابه بود،کنار خرابه هم خونه عمم بود...
بابای فائزه شبا ماشینشو میزد اونجا
ما هر وقت بازی میکردیم میترسیدیم حتی از جلوش رد بشیم
فائزه ی ما هم که میخواست خودی نشون بده گفت حالا من میرم ببینم اونجا چیه،هر چی اصرار کردیم که نره باز حرف خودشو میزد
به جون خودم این قسمتش راسته
بعد از چند دقیقه دیدیم فائزه بدو بدو با جیییییغغغغ اومد بیرون
زبونش بند اومده بود ونفسش بالا نمیومد
وقتی حالش خوب شد گفت
بچه ها به جدم قسم اون تو صدای پا و صدای خنده میومددددد🥺
😭😭😭😭
خیییییلی ترسیدم
فائزه میگه آخر شبا از توش صدااااا میادددد😭😭😭