پارسال روز عید به سوهرم گفتم سام خونه مادر من هستیم به مادرت بگوظهر میایم خونت قبول نکرد گفت دخترم شب میاد شما همشب بیاید و سر این حرف مادرش شوهرم روز عید پدرمو در اورد که چرا شب عید تو خونه مادرت میری دور همبن به ما میگی طهر بندازیم و دعوا بدی پارسال داستیم روز غید ، وکل روزهای حاص سر مادرش که میگه باید همزمان با دخترم بیاید و به حرف دخترش باید باشیم که کی میره اونجا ما داستان داریم و جالبه به ما میگه به فکر حودتونید و خودشونو نمیبینه برنامه هامونو بابد با خواهرش یکی کنیم که همزمان ما هم باشیم ! شوهرم حرف حرف خودشه و هیچیوقبول نمیکنه حتی اشتباه هم کنه قبول نداره ونیگه من کارم درسته تو نمیفهمی و پا ابرو بیاد وسط بی ابزو ترین و کینه ای ترین ادمه .. دیروز سز ابنکه پارسال سال تحویل کجا بوذیم و تعریف کردم اخر سر موقه سال تحویل خونه مادرت رفتیم قبول نمیکرد ومیگفت نه تو منو خونه مادرت بری در صوزتیکه بعد خونه مادرش دعوا راه انداخت و اخر هم روز عید خونه مادرم نرفتم و حتی دعوا روبه خونه مادرم کشوند ، وامسال هم مبگه روز عید باید خونه مادر من باشیم و خلاصه منم فعلا کوتاه اومدم شب عیدی داستان نشه ولی از خودخواهیاش حرصم میگیره ، شب یلدا و روز عید همیشه منو خونه مادرش میبره هر سال پیش اوناییم یه پارسال بعد مدتها میخواستم با مادرم باشیم شوهرم دعوا انداخت و جالبیش اینجاس یادش نمیاد و با دعوا و داد و بیداذ انکار میکنه حتی بعد سال تحویل با حانوادش رفتیم مسافرت اوتم قبول نمیکنه و میگه نه ، مادرش هم اعصاب منو خورد کرده با اصرار پیش از حدش دعوا تو خانواده ما راه مبندازه و شوهرمم قبول نمیکنه مقصر مادرشه و مادرشو فرسته مبیبینه ، هر مساغرتی میریم با ما میاد حتی با حانوادم جایی میزم مادرشو میاره در صورتیکه خانواده من اصلا باهاش راحت نیستن ولی اوتا روشون نمیشه حرفی بزنن منم جرات ندارم بس که زوی مادرش حساسه خیلی اعصابم خورده ازشون