سره اینکه یدونه گوجه رو خووب برش ندادم دعوام کرد گوجه رو پرت کرد زمین بعدش هزارتا حرف گفت اینکه دستت بشکنه و فلان گف اگ بلد نیسی یهو خودتو بکش کنار بگو درس نمیکنم من خودم درس کنم منم گفتم باشه بیا پس خودت درس کن بعدش هزارتا دوهین و بدو بیراه گف بعد من گفتم بروبابا حوصله ندارم باهات بحث کنم رفتم اتاقم(تو یه خونه ایم)بعد شوهرم اومد مادرشوهرم همه چیو گفت گفت این دیونس این هیچی بلد نیس پس اینو برا چی گرفتی و ...و شوهرمو پر کرد اونم گفت دیگ خسته شدم مادرم فشارش میره بالا اگ چیزیش بشه تیکه تیکت میکنم نمیزارم زندگی کنم گفتم بخاطره مادرت همچنی حرفارو میگی بهم هه بعدش گفت اره دیگ خسته شدم یا چیزی نگو در مقابله حرفاش یاهم این زندگی اینجور نمیشه تموم کنبم منم گفتم وقتی اون بهم هزارتا حرف بگه من چیزی نمیتونم نگم پس منو ببر فردا خونه بابامم دیگ تم.مش کنیم
ولی بخدا زندگیمو خراب کرده این مادرشوهرم نمیتونم هم ازش جدا شم چون شوهرم تک پسره و اصلا همچنین چیزیو قبول نداره نمیدونم چ غلطی کنم من شوهرمو دوس دارم ولی..😔😔😔😔😔