یک سال و چند خودشو به هر دری زد تا دوست شیم
اما شرایط ازدواج نداشتیم
میگفت عقب نمیکشم
چون سنش کم بود از من ۳ سال
منم نمیخواستم به خاطرمن اذیت بشه هر سری میخواستم تموم بشه اما اصرار اصرار که برگرد
اخرا همش بحث و دعوا و تنش داشتیم
و یهو گفتم میرم
دوباره بعد سه روز نتونستم برگشتم اونم حرف زد
یهو شدم سوم شخص یهو گفت دیگه نمیشه
یعنی ۳۶۰ درجه عوض شد
یه بار زنگ زدم تا گریه کردم
گفتم کسی هست تو زندگیت گفت نه
خیلی اخلاقش عوض شد
تا جایی که گریه میکردم ناراحت میشد اما این اواخر نه اخرش با گریه گفتم بیام ببینمت گفت جاییم نیستم فردا ببینیم
زنگزد گفت فردا نمیشه دکترم پس فردا منم گفتم اصلا نمیخوام ببینمت اشتباه کردم تا غرورمو برگردونم
الان چند روزه دیگه چون غرورمو نمبخوام خرد کنم پیام نمیدم اصلا اما دارم خفه میشم
وااای قلبم
چجوری پس کنار اومده با نبودم را بهو سرد شد
اما استوریامو میبینه جواب میده گاهی
خودش گاهی از دلتنگی میزاره
گفتم برگرد گفت کنار بیا دیگه