نمیدونم چرا الان دارم اینو مینویسم ولی فقط اینو میدونم ننویسم خفه میشم
بار اول که دید منو دست وپاشو گم کرد تا حدی که مامانمم متوجه شد چون استادم بود چند باری سلام واینا دادم ولی فکر کرد منم مثل همه دخترام اصلا ادم حسابم نمیکرد منم قسم خوردم دیگه ادم حسابش نکن تا جایی که اون به من علاقه مند شد وهرجا میرفتم بود همیشه سعی میکرد کمکم کنه چند بار خواست تنهایی حرف بزنه ولی من در رفتم همه بهمون شک کرده بودن میدونستن یه حسی بینمونه تا اسفند ۹۸که روز سومش قرنطینه شروع شد اخرین روزی که بود دیدمش هیچکس مثل اون نگام نمیکرد تو نگاهش یه حس عجیب بود کاش میدونستم اون روز اخرین روزه وهمونطور که اون منو از اینه نگا میکرد منم نگاش میکردم کاش لجبازی نمیکردم کاش منم میفهموندم دوسش دارم ولی حیف که بعد دوسال امروز متوجه شدم ازدواج کرده به تازگی