زیر بار فشار زندگی..
زیر بار بی مهری ها و بدرفتاری ها و آزار و اذیت های خانواده..که انقدر زیاد و مکرر هستند که گاهی فکر می کنم عمدی در کار است..
زیر بار شک و تردیدی که تمام وحودم را گرفته و رها نمیکند..
و زیر بار رفتار های هزار رنگ او...
ساعتها فکر کردم که اگر من نباشم چه می شود..لباسهایم را شستم و به همین فکر کردم..تمام ده جفت کفش و کتونی هایم را شستم و به همین فکر کردم..دوش گرفتم و به همین فکر کردم که اگر من نباشم چه..
اگر من نباشم خورشید می تابد..مادرم زندگی میکند..پدرم پروژه هایش را جلو می برد..برادرم باز هم موفق می ماند...فقط اگر من نباشم،من آرام تر است...من آرام میگیرد از پس این همه هیاهوی دنیایی که هیچ چیز برایش نداشت..هیچ چیز..نه کودکی پر بود از طعم شیرین،نه نوجوانی پر از بی خیالی و آرزوهای روشن،نه جوانی با یک اینده یا عشق روشن و ارام..
من اگر نباشد این دنیا چیزی کم ندارد..فقط من آرام می گیرد..در دنیایی دیگر که حتما با وجود خدا این همه درد بر شانه های "من" سنگینی نمی کند...