2777
2789
عنوان

رمان گمشده :|

271 بازدید | 7 پست

یک دختر بود خوشگل بود بعد نمیدونم با پسر خالش یکی از همینا نامزد کرده بوده اما مثل اینکه پسره ولش می‌کنه بر اثر خیانت یا نمیدونم خلافکار بوده بعد چند مدت که پیداش میشه این دختره رو بجای بدهیش میده به خلافکارا و اونجا ی پسره بوده که خیلی اذیتش می‌کرده و خشن بوده و پسره میفروشتش به ی مرد عرب که سه تا زن داشته اما اون پسره کاری می‌کنه خانواده مرده فکر کنن دختره شومه و پسش میدن اما بعد عاشق هم میشن رمان اروتیک هم بود و اینکه دختره موقع برگشت به ایران می‌فهمه ک پسره سرگرد نفوذی بوده

اسم پسره ارسام یا برسام شبیه اینا بود اسم دختره هم سوگل ، تینا و....

اسم شخصیتا یادم نیست :/ اگه کسی میدونه ممنون میشم بگه 

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

منم پیگیر رمانی هستم که ناول داشت می‌نوشت ولی الان تاپیک رو قفل کرده و تکمیل نمیکنه نصفه مارو ول کرد ...

منم میخوام بدونم اون چی، شد مسخره کرده مارو میرمم رو کاربریش در دسترس نیست؟ 

من مامان کوچولو دوقلوهامم اصلام پشیمون نیستم که زود مامان شدم
[QUOTE=229851234]منم میخوام بدونم اون چی، شد مسخره کرده مارو میرمم رو کاربریش در دسترس نیست؟ [/ ...

چند ماه مارو اسیر کرده اینقد عصبانی شد ما😖

من مامان کوچولو دوقلوهامم اصلام پشیمون نیستم که زود مامان شدم

سلام کن یه رمان دارم میخونم داخل روبیکا میخوام بدونم این رمان گی دی اف داره یا یه اسم دیگه ای داره اخه تو گوگل ک میزنم نمیاره 

یه قسمتی از متن رمانه

🍓•🍓•🍓•🍓•🍓•🍓•🍓•🍓


هدی- هیشش... 

نخند... 

دارم از ترس میمیرم تو داری میخندی؟... 

بهت گفته بودم نیایم اینور... 


اینجا ممنوعه ست... اگه اونا فکر کنن 

دیدیمشون و دنبالمون کرده باشن چی؟...


شادی- چرا باید دنبالمون کنن؟... 

اونا که از ترس حراست تا الان 


جیمفنگ زدن... 

نترس بابا... 

بیا بریم هوا تاریک شده...


هدی- شادی ساعت از 7 گذشته... 

تا حالا تا این وقت شب بیرون نبودم... 


نهایتا 6 و نیم خونه بودم... 

الاناست که نگرانم شن!...


شادی- انقدر پاستوریزه نباش... 

بیا بریم خودم برات ماشین میگیرم 

بری خونه...


دستهامو گرفت و از بین ماشین ها رد شدیم...


شادی- بنظرم با بابات صحبت کن...


هدی- چی؟!...


شادی- حواست کجاست؟...


با ترس و دلهره داشتم به اطراف نگاه می کردم... تعداد کمی ماشین تو پارکینگ باقی مونده بود و توی این تاریکی دلهره انگیز بود....


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز