بسکه 10 سال دعوا انداختن تو زندگیم شوهرمو یواش یواش از چشمم انداختن.خیلی دوسش داشتم ولی الان یک هزارم اندازه اونموقع هم ندارم. سر این دعوای آخری دیگه واقعا از چشمم افتاده.
جاریمو از بس دعوا انداختن طلاق گرفت رفت گفت دیگه نمتونم. ولی من نمیتونم طلاق بگیرم، نه حامی دارم نه میتونم شهرمون کوچبکه. جاریم اینجایی نبود
مادرشوهرم زن باباس فقط میخاد ماها بیفتیم ب جون هم
خستم حالم بده، افسرده شدم. از شوهرم فرار میکنم. دوری میکنم. حوصله غذا درست کردم ندارم
. خیلی خستم. من یه بار جدا شدم حقم این نبود این سری هم گوه بکشه ب زندگیم