سالها و سالها در کنار آدم هایی از زندگیم بودم ک هیچ وقت من اولویت براشون نبودم خودم میدونستم اولویت نیستم ولی باز رهاشون نمی کردم چون می ترسیدم از تنهایی می ترسیدم از بی کسی میدونی خیلی سخته ک از چیزی خوشت بیاد ولی کسی نباشه ک بهش بگی از فلان چی خوشت اومده از فلان لباس از فلان غذا و اینکه روزی حالت خوب نیس ولی کسی نباشه که بهش بگی حالت بده ....خلاصه در تمام این سالها من ترسیدم و نتیجه و حاصلش شد آویزوون شدن به بقیه وابستگی به بودن بقیه در یه تلنگر متوجه شدم ک من بودن و نبودنم برا کسایی ک اولویت من هستن ولی من الویت شون نیستم مهم نیست در نتیجه تصمیم گرفتم تنها باشم و بی کس باشم