این روزهایم با دلخوری که نمیدانستم از کجا نشات میگرفت میگذشت!
بعضی ها میگفتند برای بهم ریختن هورمون های زنانه ام و بعضی دیگر با قاطعیت میگفتند دلتنگی!اما من دلتنگی را لمس نکرده بودم،نه خودش را نه حتی طعمش را که بدانم چه مزه ایست.
برای خوب شدن احوالم قدمی در خیابان های شلوغ گذاشته بودم،هیچ از شلوغی خوشم نمی امد و این رفتار ضد و نقیضم همه را متعجب کرده بود .طبق عادت باید زنگ میردم و خبر میدادم اما خوب میدانست وقتی دلگیر میشوم با یک پیامک سر و تهش را هم می اورم.
چند دقیقه بعد گوشی در جیبم لرزید،خودش بود
و اسم مونتیگو عجیب به چشم می امد !محبوب ترینم
ایکون را لمس میکنم و صدای ارامش در گوش هایم نجوا سر میدهد و کلمه کجایی را به زبان می اورد
ادرس را میدهم و دقیق ازم میپرسد
گفت؛کاری برام پیش اومد منم باید بیام اون سمتا.اگه اجازه بدی یه سر بیام ببینمت
سکوت کردم ،لبخند کجی زدم،حسش کرد و مطمئنم لبخند های محبوب محدودش را زد ،وقتش را خالی کرده بود ،برای من!این کار همیشگی اش بود !به جای اوردن جمله. دلم برایت تنگ شده.
گفتم؛قبول
خداحافظی کردم و چند دقیقه بعد کنارم بود و شکلاتی میجویید
این مرد شبیه هیچکس نبود،ارامش در زیر پوستش جریان داشت و به چشم هایش منتقل میشد،کاش از چشم خیلی ها دور میماند !حسادت انکار نشدنی ام سر باز کرده بود
انگار در واژه هایمان سلام ناشناخته ترین بود.
گفت؛بشینیم
خندیدم
گفت؛رک بگم دلتنگی عاصیم کرد،من که نه حسابشو از قلب و پاهام پس بگیر
کنارش نشستم و نگاهی ننداختم و مثل همیشه طالب چشم هایم بود
نگاه انداخته و خجالت عجیب قلبم را به بازی میگرفت و بر روی صورتم بوم نقاشی راه مینداخت
گفت؛دلخور بودی نتونستم هیچ جوره رفعش کنم
نگاهم عمیق شد
گفت؛چیزی شده که نمیدونم
سری به معنی نه چپ و راست کردم
گفت؛شما ناز کن من کل داراییمم میزارم که بخرمش اما اینجوری غمگین نباش باشه؟قلبم اتیش میگیره
خندیدم و ماسک هایم مانع دیدش شده بود و بارها بهم فهمانده بود باید این ماسک کذایی را در اورم وگرنه دست میندازد و پاره پوره اش میکند
انصاف نیستی زیر لب زمزمه کرد و همزمان دستش به سمت صورتم حرکت کرد و ماسک را پایین کشید و لبخندم را شکار کرد
گفت؛حالا شد
و چشمانش!پر حرف ترین چشم های دنیا را متعلق به خودش کرده بود برخلاف چشمان سرد من!
گفتم؛ممنونم
چشمانش پرسشی شد که گفتم؛بدون حرف زدن منو میفهمی و این عجیب به چشم میاد
لبخند زد و گفت؛منم ازت ممنونم
اینبار چشمان من پرسشی بود که گفت؛که منو عاقل ترین مرد این شهر کرد
#ژین آ