
دستاشو اورد جلو با خجالت گفتم دست نمیدم
اخم کرد و سعی کرد لبخندشو مثل همیشه پشتش قایم کنه و لباشو رو هم فشار داد
و من عین یه بچه مدام بی قرار بودم
کنار هم نشستیم و برخورد بازوهاش با بازوهام مثل یه صاعقه بود
دستامو نگاه کرد و متعجب گفت؛چقدر میلرزه لعنتی
لبخند محوی زدم و کف دستامو اوردم بالا و گفتم؛از 17سالگیم این لرزشا باهامه،باهاش انس گرفتم
پیوند بین ابروهاش بیشتر شد
گفت؛چرا؟
به دستام نگاه کردم و گفتم؛عصبی میشم اینقدر زیاد میشه
گفت؛من الان کنارتم از چی عصبی؟
نگاهم به نگاهش گره خورد،چشم دزدیدم
گفت؛البته خواهرزاده های منم دستاشون میلرزه با اینکه بچه ان و عرقم میکنه
گفتم؛نه عرق نمیکنه
همونجور که نگاهامون داشت نفس همدیگرو میگرفت گفت؛میتونم دست بزنم
سری تکون دادم و اروم با انگشت اشاره کف دستمو لمس کرد
و من نمیدونستم قراره اینقدر بی جنبه بشم که شب رو با فکر به یه لمس کوچیکش صبح کنم و یه لبخند مضحک که ابرویم را به تاراج ببرد،عجیب بود که هنوز جای لمسش حس میشد؟خدای من عشق چه کارم کرده بود
#ژین آ