سلام زیباهستم اصالتاشیرازی تویه خانواده ی۶نفره بزرگ شدم سه تاخواهربودیم یه برادرمن دخترکوچیکترخانواده بودم فاصله ی سنی من وخواهربرادرم زیادبود بخاطرهمین خیلی موردتوجه خانواده بودم دوران کودکی خوبی داشتم تابه سن ده سالگی رسیدم یه روزکه داشتم بامامانم ازخریدبرمیگشتم دیدم برای صدیقه خانم مستاجرجدیدامده
مامانم صدیقه خانم مثل دوتاخواهربودن خیلی باهم صمیمی بودن ازوسایل مستاجرش میشدفهمیدوضع مالی خیلی خوبی ندارن خونه ی مادوطبقه بودکه طبقه اولش روداداشم زنش زندگی میکردن طبقه دوم هم خودمون
اون زمان خواهربزرگم ازدواج کرده بودخواهرکوچیکم عقدپسرعمه ام بود..
بعدازدوروزازمادرم شنیدم مستاجرصدیقه خانم یه دختربه اسم حلماداره که هم سن سال منه من دخترارومی بودم که اهل دوست نبودم حتی باهم کلاسی هامم رابطه نداشتم تنهادوستم مادرم خواهرام بودن ازاینکه یه دخترهم سن سال خودم همسایمون شده بودخیلی خوشحال بودم وتورفت امدبامادرم باحلمااشناشدم دوستی ماازهمون دوران شروع شد
حلماچشمهای سبزی داشت پوستی سفیدموهای طلای خیلی شبیه پدرش بودمن سبزه بودم باچشم ابرومشکی ازنظرظاهری بدنبودم اماااابه خوشگلیه حلماهم نبودم اون خیلی سرترازمن بود
اوضاع مالی ماخیلی بهترازخانواده ی حلمابودومن همیشه بهترین لباسهاوخوراکیهارومیوشیدم میخوردم..مدرسه ی من وحلمایکی بودتادوره ی دبیرستان تویه کلاس بودیم برخلاف هلمامن دختردرس خونی نبودم به زورکلاس خصوصی خودم رومیکشیدم بالا
دوران دبیرستانم تورشته ی تجربی درس خوندیم اماکلاسهامون جدابودخیلی باهم صمیمی بودیم ازدوتاخواهربهم نزدیکتربودیم وتواین سالهاخانواده ی حلماتونسته بودن توکوچه ی مایه خونه بخرن علاوه برمن وحلمامادرامونم خیلی باهم صمیمی بودن گذشت تادیپلم روگرفتیم دانشگاه شرکت کردیم
خانوادهامون دعامیکردن تویه دانشگاهم قبول بشیم وازاونجای که خداتقدیرزندگی مادوتاروباهم رقم زده بودجفتمونم تویه دانشگاه تورشته ی علوم ازمایشگاهی قبول شدیم انقدرخوشحال بودیم که حدنداشت تقریباکلاسهای من حلماباهم بودبه غیرازدوتاکلاسمون که ساعتش باهم فرق میکرد
وردبه دانشگاه برای مایعنی واردشدن به یه دنیای جدید
ازاینکه باپسرهاسریه کلاس درس میخوندیم برامون جالب بودوحس رقابت کم نیاوردن داشتیم
ترم اول تموم شدبرای ثبت نام ترم دوم باهلمارفته بودیم دانشگاه یادمه من برای کپی ازدانشگاه رفتم بیرون وقتی برگشتم ازدوردیدم حلمابایه پسری داره صحبت میکنه وقتی بهشون نزدیک شدم...