2777
2789
عنوان

داستان زندگی جدید

14652 بازدید | 93 پست

سلام به  نینی سایتی ها دوستاتون رو تگ کنید 

تا داستان زندگی بزارم 

اول اینکه من این داستان رو یه جایی خوندم و سرگذشت واقعی است و امیدوارم خوشتون بیاد 😍😍😍

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بزار

مهندس نفت هستم🤩                                                 هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد👑❤      مامان دوتا نی نی دوقلو🥲😍❤       درخواست دوستی قبول نمیکنم دوست عزیز من خیلی دیر به دیر به این سایت میام و نمیخام شرمنده کسی بشم🤍        Deutscher Staatsbürger🇩🇪

گذاشتی لایک کن

براتون اون لبخندی رو آرزو میکنم که بعدش میگین"آخیش بالاخره شد"میدونی رسیدن کلا قشنگهرسیدن به آدمی که دوست داریرسیدن به شغل مورد علاقت،رسیدن به رویاهاتبراتون رسیدن رو آرزو میکنم :)                                           

سلام اسم عباس بزرگ شده ی یکی ازروستاهای غرب کشور۴تاخواهردارم که بزرگترازخودم هستن من فرزنداخرخانواده ام

به دنیاامدن من جریان داره ازاونجایی که خانواده ی پدریم عاشق فرزندپسربودن بخاطربه دنیاامدن خواهرام همیشه مامانم رواذیت میکردن حتی سراین قضیه چندباری مادرم روکتک زدن بهش میگفتن تودخترزایی البته بگم قصه ی زندگیه مادرمم خودش یه روایت شنیدنیه که شایدیه روزی برای سحرخانم تعریف کردم براتون نوشتن

انقدری بدونیدکه خانواده ی مادری من اصالتاترک بودن وقتی پدرم برای کاری میره تبریز عاشق مادرم که ازیه خانواده ی نسبتامرفه بوده میشه جفت خانواده هامخالف این ازدواج بودن میخواستن مادرم روبه زورشوهربدن که پدرم چندروزمونده به عروسی مادرم فراریش میده میرن شهرپدرم وبعدکه خانواده ی مادرم متوجه ی فرارش میشن به ازدواجشون رضایت میدن اماپدربزرگم مادرم روازارث محروم میکنه وبرای همیشه طردش میکنه فقط مادربزرگم بادایی کوچیکم گاهی میومدن به مادرم سرمیزدن میرفتن وهرموقع میومدن باچشم گریون برمیگشتن بخاطرشرایط زندگیه مادرم اخه مادرمن یه دختری بودکه تونازنعمت بزرگ شده بوداماالان تویه روستاباامکانات کم کنارپدرم خانواده اش زندگی میکرده

بگذریم ازخودم روایتم براتون بگم..مادرم بعدازبه دنیااوردن چهارتادختردیگه نمیخواسته بچه بیاره اما مادربزرگم بهش میگه انقدربایدبچه بیاری که بچه ات پسربشه وگرنه سرت وهوومیارم

مادرم خیلی حرفش روجدی نمیگیره ولی وقتی خواهرکوچیکم سه سالش میشه یکی ازهمسایه هابهش میگه مادرشوهرت برای شوهرت دنبال زن.مادرم میگه شب تاسوعابودکه این موضوع روشنیدم خیلی گریه کردم دلم شکست همون شب گفتم خدایامن کسی رون

غیرخودت ندارم یه پسربهم بده اسمش رومیذارم عباس ودقیقاخدا۱۰ماه بعدمن روبهشون میده

چون تک پسرخانواده بودم خیلی دوستم داشتن بااینکه توروستابودیم ولی پدرم بهترین امکانات روبرام فراهم میکردکم کم بزرگ شدم مدرسه رفتم بچه ی خیلی درسخونی بودم دوران کودکی نوجوانی من گذشت تابه سن ۱۸سالگی رسیدم دیپلم گرفتم وکنکوردادم دانشگاه شهرمون تورشته ی داروشناسی قبول شدم


باوردم به دانشگاه کم کم باجنس مخالف بیشتراشناشدم وازاونجایی که ظاهردرشتی داشتم هیکلی بودم وتعریف ازخودم نباشه خوش قیافه گاهی متوجه نگاه دخترابه خودم میشدم ولی درحدیه معاشرت ساده بودتاسال دوم دانشگاه که بابام برام پرایدخریدتاراحت تررفت امدکنم یه روزکه بیرون دانشگاه میخواستم پارک کنم گوشیم زنگ خوردمشغول حرفزدن شدم یه لحظه حواسم به پشت ماشین نبودوقتی دنده عقب رفتم احساس کردم یه صدای امدسریع پیاده شدم دیدم یه دخترریزه میزه نقش زمین شده..



دیدم یه دخترریزه میزه نقش زمین شده تمام محتویات کیفش ریخته دوربرش.یادمه وقتی رسیدم بالاسرش چشماش بازبوداماهمین که من رودیدچشماش روبست خیلی ترسیده بودم نگاه کردم خداروشکرخونی ندیدم امااین دلیل نمیشدکه حالش خوب باشه نشستم کنارش چندبارصداش زدم خانم خانم خوبی جوابی ندادمونده بودم چکارکنم اطراف نگاه کردم ازشانس کسی هم نبودکه ازش کمک بخوام شایدباورتون نشه اماانقدرهول شده بودم اون لحظه اصلافکرم نمیرسیدبه امبولانس زنگبزنم خواستم بهش دست بزنم که بذارمش توماشین یدفعه چشماش بازکردگفت به من دست نزن گفتم میتونی بلندشی گفت نه گفتم کجات دردمیکنه انگارداشت فکرمیکردبگه کجاش🤦‍♂️بعدازیک دقیقه گفت کمرم گفتم یعنی نمیتونی تکون بخوری باسرش گفت نه همون موقع دیدم یه اقای ازاون طرف خیابون بهمون نزدیک شدگفت جوان چی شدگفتم حواسم نبوددنده عقب گرفتم زدم به این خانم بااشاره به من گفت بیاجلوی ماشین وقتی رفتم اروم گفت من توماشین بودم همه چی رودیدم فکرنکنم انقدرمحکم بهش زده باشی که بخواداینجوری بیفته ازجاش تکون نخوره اینجورادمهادنبال پول هستن یه چیزی بهش بده بره


خلاصه برگشتم به دختره گفتم چقدرمیخوای وای بااین حرفم چشمهاش چهارتاشدگفت چی میگی زدی ناقصم کردی پروبازی هم درمیاری بعددستش درازکردگوشیش روبرداشت یه شماره گرفت بعدازچنددقیقه گفت نگارمن خیابون پشت دانشگاهم بایه گاوتصادف کردم خودت روبرسون نمیخوام به مامانم زنگبزنم


یه لحظه ازتشابه خودم به گاوخندم گرفته بودنمیدونم چرابهم برنخوردوقتی گوشیش روقطع کردگفتم شمااین گاو وماشین به این بزرگی روندیدی که مستقیم امدی پشت ماشین گفت من داشتم ردمیشدم شماکوربودی


خلاصه به پنچ دقیقه نرسیددیدم دوتادخترازدوردارن میان..یکشون که همون نگاربودبدون اینکه محل من بده گفت نگین خوبی اون یکی هم مشغول جمع کردن وسایل کیفش شد


دوستش نگاربایه لحن بدی گفت چرابربرمارونگاه میکنی درماشین بازکن برسونیمش دکتر بعدم دونفری کمک نگین کردن سوارماشینش کردن جالب بودکسی که تاچنددقیقه پیش نمیتونست تکون بخوره الان داشت خودش راه میرفت نگارنشست نگین سرش گذاشت روپاش درازکشید اون یکی دوستشونم که اسمش سودابودبرگشت دانشگاه..تودلم فقط دعامیکردم اتفاق خاصی براش نیفتاده باشه همه چی به خیربگذره


توراه بودیم که سعیددوستم زنگزدگفت عباس کجای کلاس داره شروع میشه گفتم یه مشکلی برام پیش امده فکرنکنم به کلاسهای امروزبرسم گفت چی شده سربسته براش تعریف کردم گوشی روکه قطع کردم..



بزار

براتون اون لبخندی رو آرزو میکنم که بعدش میگین"آخیش بالاخره شد"میدونی رسیدن کلا قشنگهرسیدن به آدمی که دوست داریرسیدن به شغل مورد علاقت،رسیدن به رویاهاتبراتون رسیدن رو آرزو میکنم :)                                           

وقتی حرفم باسعیدتموم شدقطع کردم یه لحظه ازاینه پشت رونگاه کردم دیدم نگارونگین همینجوری که بهم زول زدن نیششون بازه..باخودم گفتم این مثلادردداره اینجوری لبخندمیزنه نگارکه متوجه ی نگاهای من شدسریع خودش جمع جورکردگفت چرامثل لاکپشت میری اونی که زیرپاته گازه یه کم گازبده

ازاین همه پرویش واقعاتعجب کرده بودم بدون اینکه جوابش بدم به راهم ادامه دادم.رسیدیم بیمارستان نگم براتون که موقع پیاده شدن ازماشین نگین خانم چه فیلمی بازی کردبابرانکاربردنش تواورژانس دکترمعاینه اش کردگفت ظاهراکه مشکلی نداره امابرای اینکه مطمئن بشیم بهتره ازسروکمرش عکس بگیرید

خلاصه اون رونزدیک سه ساعتی طول کشیدتاازنگین عکس گرفتیم وقتی دکتردیدگفت مشکلی نداره..داشتیم ازبیمارستان میومدیم بیرون که سعیدامدمیخواستم نگین ونگاربرسونم که قبول نکردن گفتن خودمون میریم موقع خداحافظی شماره ام رودادم به نگین گفتم اگراحیانامشکلی داشتی بهم خبربده.سعیدگفت این دختره ازمن توهم سالم تره نگرانش نباش زیادم پیگیری نکن فرداهرجاش دردبگیره اویزون تو..گفتم به هرحال من بی احتیاطی کردم تاچندروزم وظیفه دارم حالش روبپرسم اون روزگذشت خبری ازنگین نشدفرداصبحش پیام دادحالم خوب نیست میتونی چندتاکمپوت گیلاس اناناس گلابی برام بخری بیاری گفتم ادرس بده داشتم خریدمیکردم که پیام دادلطفادوتااب پرتقال بزرگم بخرتودلم گفتم خوبه کلا۵۰کیلویی این همه ام خوردی

خلاصه چیزهای که گفته بودبراش خریدم بردم به ادرسی که داده بود وقتی رسیدم جلوی خونشون چشمام چهارتاشدخونه که چه عرض کنم بیشترشبیه کاخ بودشاید۱۵۰۰متراژاون خونه بودبانمای سنگ فوق العاده شیک دوباره ادرس چک کردم دیدم درسته به شماره ای که پیام داده بودپیام دادم من پشت درهستم چنددقیقه بعدش دربازشدواردیه حیاط خیلی بزرگ شدم که دست کمی ازبهشت نداشت خیلی سرسبزخوشگل بودرفتم سمت ساختمانی که وسط حیاط بودهمش منتظربودم کسی بیادبگه اینجاچکارمیکنی اماخبری نشدبه ناچارواردساختمان شدم یه سالن خیلی بزرگ بودکه بامبلمان پرده وتابلوهای خیلی خوشگل نزیین شده بودهاج واج دوربرم رونگاه میکردم که یدفعه نگین گفت بیاتواتاق..کناردرورودی یه اتاق بودوقتی برگشتم به سمت صدادیدم نگین گوشی به دست روتخت درازکشیده سلام کردم جوابم رودادگفت ببخشیدبه زحمت انداختمت کسی خونه نبودمجبورشدم به توبگم گفتم خواهش میکنم اب میوه کمپوت گذاشتم کنارتختش خیلی معذب بودم اون لحظه یادفیلمهای افتادم که یه پسرروستای فقیرمیره خونه ی یه دخترثروتمندبالاشهری..گفتم اگرکاری نداری من برم نگین یه کمپوت برداشت گفت اگرمیشه اینوبرام بازکن بریزتویه ظرف

نگین گفت میشه قبل رفتن اینوبرام بریزی تویه ظرف دقیقاروبه روی اتاقی که درازکشیده بوداشپزخونه بودرفتم سمت اشپزخونه که نگین دادزدکابینت بالاسمت راست روبازکن لیوان اونجاست اون لحظه اشپزخونه ی خودمون که کلاچندتاکابینت داشت روباتجهیزات اون اشپزخونه مقایسه کردم دلم به حال مادرم سوخت که توسرماوگرمای تابستون زمستون توحیاط ظرف میشست وزمانی که بابام یکی ازاتاقهاروتبدیل کردبه اشپزخونه لوله کشی اب کرددوتاکابینت دست دوم براش زدچقدرذوق میکردمیگفت خداروشکردیگه راحت شدم تازه سرهمون دوتاکابینت مادربزرگم چقدربهش غرزدمیگفت خداشانس بده خوب پسرمن روخرکردی هرچی میگی به حرفت گوش میده بیچاره دخترای من که هنوزتوحیاط ظرف میشورن.انگارگناه مادرم بودشوهرعمه هام به زنهاشون اهمیت نمیدادن


خلاصه کمپوت توظرف ریختم دادم به نگین بدون هیچ سوالی ازاون خونه امدم بیرون.سه روزاین ماجراگذشت ازنگین خبری نبودحتی تودانشگاهم ندیدمش نمیدونم چرانگرانش شدم یادمه باسعیدداشتیم میرفتیم ناهاربخوریم که بهش زنگزدم اماجواب ندادسعیدگفت عباس ول کن دنبال دردسری یه اتفاقی افتاده تموم شده رفته توکه تضمین نکردی تااخرعمرت مراقب سلامتیش باشی این همه ادم تصادف میکنن یه جورای حق باسعیدبودتصمیم گرفتم بیخیالش بشم.امافرداصبح که نگارتودانشگاه دیدم رفتم جلوسلام کردم گفتم ازنگین خبرداری اخم کردگفت نگین حالش خوب نیست سرگیجه داره فکرکنم مال تصادفه وچون ازاول به خانوادش حرفی نزده الان جرات نمیکنه بگه


گفتم چرابهم خبرندادمن دیروزبهش زنگزدم جواب ندادگفت لابدحالش خوب نبوده اون روزاصلانتونستم سرکلاسهام تمرکزکنم‌ هیچی ازدرس نفهمیدم غروب که ازدانشگاه رفتم بیرون ناخوداگاه رفتم سمت خونه ی نگین دیدم چقدرماشین پارک شده انگارمهمونی داشتن همینجوری که چشمم به دربوددیدم یه مزداسفیدجلوی ساختمان وایستادبعدازچنددقیقه یه دخترکه لباس صورتی بازتنش بودباارایش ازماشین پیاده شدانگارعروس بودبعدم نگین باسروضع مرتب ازماشین پیاده شدجلوی درمنتظرموندن بعداز۵دقیقه یه پسرکه کت شلوارتنش بودامدباهم رفتن توساختمان..گیج شده بودم نمیدونستم چه خبره نگارکه میگفت نگین حالش خوب نیست!


اون روزگذشت دیگه پیگیر این ماجرانشدم تایه شب خودنگین پیام دادای بی معرفت نبایدحالی ازمابپرسی درجوابش نوشتم گویاحال شماازمابهتره..فکرنکنم یه تصادف کوچیک دیگه انقدرپیگیری کردن داشته باشه دکترم که گفت خداروشکرمشکلی نداریدمنم بیکارنیستم دم به دقیقه حال شماروبپرسم..



خلاصه اون شب نگین دیگه جوابم رونداد.کلاپسردختربازی نبودم شایدبخاطرتربیتم بودیاداشتن چهارتاخواهرکه همیشه بهم میگفتن همینطورکه دوستنداری کسی مزاحم مابشه خودتم مزاحم کسی نشواین درحالی بودکه من ازنظرقیافه وتیپ راحت میتونستم دل هردختری روببرم درسته یه پسرروستایی بودم اماهیچ کمبودی نداشتم چون پدرم خدایش نمیذاشت من حسرت هیچی روبخورم.. یه مدت ازتمام این جریانات گذشت گاهی سرکلاسهای که بادوستای نگین یاخودش بودم متوجه ی نگاهای بعضی ازبچه هاروخودم میشدم حتی گاهی یه پوزخنده مسخره بهم میزدن ازکنارم ردمیشدن اوایل خیلی توجه نمیکردم اماکم کم دیگه تحملش برام سخت بودتایه روزکه بانگین نگارسوداسریه کلاس بودیم منتظرامدن استادیکی ازپسرهاکه چندباری بانگاردیده بودمش گفت شانسم نداریم تصادف کنیم برامون اب میوه بیارن فهمیدم تیکه اش به منه تاخواستم جوابش روبدم استادامد


اون زنگ روبه زورتحمل کردم تاتموم شدتااستادازکلاس رفت بیرون نگارنگینم پشت سرش رفتن اونابرام مهم نبودن رفتم سمت پسره گفتم منظورت ازاون حرف چی بودبلندشدگفت بروبابااسگول عصبانی شدم گفتم درست حرفبزن باهاش درگیرشدم پسره که زورش بهم نمیرسیدگفت بروازنگین بپرس کلیپت اون پخش کرده هاج واج مونده بودم جریان کلیپ چیه گفتم کدوم کلیپ گوشیش دراوردیه فیلم که توگروه بچه های دانشگاه بودبهم نشون داد


دقیقاروزی که من رفته بودم برای نگین اب میوه برده بودم ازم یواشکی فیلم گرفته حالاچرااینکارروکرده بودبرام جای سوال داشت


سریع رفتم بیرون شایدپیداش کنم امانبودش اون روزازشانسم سعیدم سرماخورده بودنیومده بوددانشگاه باعصبانیت تمام داشتم ازدانشگاه میرفتم بیرون که چشمم خوردبه سودارفتم سمتش گفتم جریان اون کلیپ چیه نگین چرااینکارروکرده سوداکه ترسیده بود دیدخیلی عصبانی هستم گفت بهتره بریم یه جابشینیم یه کم اروم شدی برات تعریف میکنم باهم رفتیم سمت ماشینم وقتی نشست کنارم گفت تودانشگاه همه به عنوان یه پسرسربه زیرودرسخون میشناسنت خدایشم کاری به کارکسی نداری


امایه شب که تولدنگاربوداکثربچه های دانشگاه هم بودن بحث توشدشرط بندی کردن هرکس بتونه توروسرکاربذاره خیلی شاخه


اون شب نگین پیش قدم شدوچندروزبعداون تصادف ساختگی رو راه انداخت وبه بهانه اینکه حالش خوب نیست تورومجبورکردبراش اب میوه ببری ویواشکی ازت فیلم گرفت توگروه گذاشت دراصل بااینکارش میخواست به همه بگه تویه پسرساده ی روستای هستی...وای خداچی میشنیدم غرورم حسابی خوردشده بودداشتم منفجرمیشدم یه ادم چقدرمیتونست پست باشه اولش خواستم برم جلوی خونشون حالش روبگیرم امابعدتصمیم گرفتم یه جوردیگه براش جبران کنم...



باشنیدن حرفهای سلواخیلی حالم بدشدسردردبدی گرفته بودم به زوررانندگی میکردم تودلم به خودم فحش میدادم که چرابرای نگین اب میوه بردم


اون روزتارسیدم خونه یه مسکن خوردم خوابیدم(توشهریه خونه کوچیک اجاره کرده بودم دوسه هفته یکبارمیرفتم روستابه خانوادم سرمیزدم)فرداش کلاس نداشتم نزدیک ظهرباصدای زنگ گوشیم بیدارشدم سعیدپشت خط بودصدای خواب الودم روکه شنیدباتعجب گفت توهنوزخوابی گفتم حالم خوب نیست بدون خداحافظی قطع کردنیم ساعت بعدش جلوی درخونه بودسعیدمثل برادرنداشته ام بودخیلی باهم صمیمی بودیم وقتی قیافه ی داغونم رودیدگفت چته مریضی ببابریم دکترگفتم جسمم سالمه اماروحم داغونه وجریان کلیپ سرکارگذاشتنم روبراش تعریف کردم سعیدبدترازمن داشت منفجرمیشدگفت بایدبه این دختره یه درس درست حسابی بدیم گفتم توبچه های اون گروه یه جاجمع کن بقیه اش بامن


خلاصه فرداصبح که رفتیم دانشگاه تایم انتراکت دوتاکلاس بودکه بچه های که همدیگررومیشناختن یه گوشه ازدانشگاه جمع شده بودن نگاه کردم دیدم نگین سوداهم هستن به سعیدگفتم الان وقتشه رفتیم سمتشون تابچه هامنودیدن بهم نگاه میکردن میخندیدن توجهی نکردم نگین صدازدم امدجلوبایه لحن بدی گفت بگو..توچمشماش نگاه کردم گفتم بااون همه ثروت پدرت مونده چندتااب میوه بودی که این همه خودت روبه زحمت انداختی میومدی میگفتی برات اب میوه نمیخرن چندتاباکس برات میفرستادم دیگه چرامثل تیغ زنهاخودت انداختی جلوی ماشینم هرچندیه چکابم شدی البته شایدجسمت سالم باشه امامطمئنن ازلحاظ عقلی مشکل داری


نگین باورش نمیشداون پسرخجالتی یابه قول خودش روستایی اینجوری باصدای بلندتوروش وایسته باشه ازحرصش رنگش قرمزشده بودهمین که توجمع جوابش داده بودم برام کافی بودپشتم کردم بهش میخواستم برم که دادزداخه بدبخت دهاتی توبرای نون شب خودتم محتاجی فکرکردی کی هستی که این حرفهاروبهم میزنی بااون خانواده داغونت خط قرمزمن خانوادم بودنذاشتم دیگه ادامه بده برگشتم سمتش یکی محکم خوابندم توصورتش انقدرسیلیم محکم بودکه خوردزمین گوشه ی لبش خونی شدسعیدامدجلوگفت بیابریم الان انتظامات میاد


ازعصبانیت نفس نفس میزدم دختریه بیشعورخودش باعث شدمن ازکوره دربرم..بعدازاین ماجراکسی دیگه کاری بهم نداشت نگین نگارم هرجامن رومیدیدن روشون روبرمیگردوندن اون ترم بابدوخوبش تموم شدمن ترم تابستونی برداشتم دانشگاه تقریباخلوت بود


یادمه اخرین امتحانم روداده بودم داشتم برمیگشتم خونه که دیدم..



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108