سلام دوستان
راجب موضوع مهمی میخوام باهاتون مشورت کنم
هرکسی دوست داشت جوابمو بده
خواهشا خواهشا هرکسی دوست نداشت جواب بده بی احترامی هم نکنه چون ب اندازه کافی خودم داغون هستم:)
من الان ۲ماهه عقد کردم ؛ از وقتی هم عقد کردم تا الان همش بحث و دعوا بوده ، پسر خودش خوبه ها ولی همش ب حرف مادرشه بمنممیگه تو دروغگویی ؛ مامانم راست میگه فقط ، حتی براش دستمو گزاشتم روی قرآن که مادرت تونیستی یچیزی میگه توهستی حرفشو عوض میکنه بازم قبول نکرد..روزِ مرد رفتم خونشون مامانش گفت چیشده روزِ مرد یادت افتاده ؟ باید شبِ قبل از روز مرد کادو میاوردی :| من گفتم روزِ مرد امروزه خب ! (بعد گفتم ک ما از فردای عقد دعوا داشتیم تا الان دیگه ) بعد برگشت گفت ناراحت نشی ها ولی من دخترِ دکتر و مهندس برای پسرم میخواستم تو دیپلمه ای ، اگدیپلمه میخواستم توی فامیل پُر بود ، پسر من مهندسه ؛ اشتباه کردم از تو و خانوادت خیلی تحقیق نکردم ، بعدم گفت از نظر منو خانوادم توعروسِ ما نیستی حالا خودتو خانوادت فکراتونو بکنید ؛ ما از فردای عقد بخاطر مادرش دعوا داشتیم تا الان ، روزِ زن دعوا راه انداخت ، پاگُشا ( ک داماد و دعوت میکنن برای شام بعد از عقد) دعوا راه انداخت ، گفت باید سریع بعد از عقد مثلا ۲روز بعد عقد پسر منو دعوت میکردید برای شام ؛ ولی خودشون منو پاگشا نکردن اصلا :) بعد پاگشا ک کردیم مامانش نمیومد اصن بزور آوردیمش با دعوا اومد ؛ روزِ مرد هم ک دعوا راه انداخت ؛ پسرشم هررررچی بهش میگم ب مامانت بگو کِش نده میگه چیبگم مادره دیگه ! بهش میگم من ک نمیگم ب مادرت توهین کن ! من میگم خیلی با ادبانه بشین باهاش صحبت کن بگو مامان وقتی خانواده زنم بهت بی احترامی نکردن پس دعوا راه ننداز الکی . بازم میگه مامان من همینه ؛ بعد حرفای مامانشم شدیدا روی پسرش تاثیر داره ینی قشنگ میتونه پُرِش کنه، همش ۲ماهه عقد کردم ولی کلِ این مدت دعوا بوده ، علت کینه ی مامانشم فقط اینه ک یک شب قبل عقد مامانِ من رفت خونشون خیلی ب خوبی گفت اگر راضی نیستید نزاریم این وصلت سربگیره ، تاکید میکنم ب خوبی و با ادبانه گفت ، مامانش ازاونموقه میگه چرا اینطوری گفتید ؟؟! مامانمم گفت خب همش دعوا میکردید منم گفتم راضی نیستید وصلت سر نگیره ، پسرشم گفت مامان من همینه توام فکرکن مامان ندارم اصن ، بعد گفتم نمیشه ک مشکل و اینطوری حل کرد ، گفت میشه ! ولی دیگه پاگُشا و خرید عید و... هیچی نداری دیگه ، چون مامانم انجامنمیده برات ؛ الانم از روزِ مرد تا الان ک بازم طبق معمول دعوا بوده ، پسرشم چندروز زنگ نزد بمن. بعد چندروز پیام داد ک بیا صحبت کنیم تکلیف زندگیمونو مشخص کنیم ! منم گفتم بیا خونمون باخانوادم حرف بزنیم ، گفت نه من باخودت میخوام حرف بزنم باخانوادت نمیزنم اگ عمری باقی موند همو دیدیدم حرف میزنیم ، راستی اینمبگم ک چندروز پیش تولدم بود ، تولدِ من و خواهرشوهرمتوی ی روزه ؛ اون اومد منو ساعت ۷برد بیرون برد کافه ی چایی سفارش دادم من :| اونم همینطور ، بعد من باخودم گفتم شاید ازاونور ببره منو بگردونه ولی ازکافه اومدیم بیرون توی ماشین کادو دادبهم اورد خونه ساعت ۸ ، بعد بهش گفتم همش یکساعت بود سهممن ازتولدم؟؟! شام بیا خونمون شب پیشمباش ، گفت ن تولد ابجیمه میخوام برم خونه ،گفتم خب این ۱ ساعتو پیش آبجیت میبودی بعد میومدی پیش من شب ، من زنتم ! گفت باشه میرم خونه شب ساعت ۱۱ ب بعد میام بریم بیرون :/ گفتم ۱۱ شب ب بعد کجابیام دیگه !نمیخواد برو ، اونم رفت ... نه کیکی برام گرفت ن شامی داد هیچی ! حالا نمیگم باید حتما اینکارارو میکرد ولی همش ۱ ساعت وقت گزاشت شب تولدم برام .
ادمی نیس ک بددهنی کنه ، یا فحش بده یا بی احترامی کنه ، اما خیلی خانوادش اولویتشهو حرفای مادرش خیلی روش تاثیر داره و بااینکه دستممرو قرآن گزاشتم بازم باورم نکرد
میگه چرا روزِ مرد اومدی خونمون مامانماون حرفارو زد ب مامانتگفتی باید میریختی توی خودت !
درحالی ک من ازفردای عقد تا الان دارم گذشت میکنم ! دیگه اووووووون همه بی احترامی رو نمیتونستم تحملکنم و باگریه ازخونشون اومدم بیرون و ب خانوادم تعریفکردم .
حالا این میگه تو فضول و دروغگو و ۲رویی
با مشاور ازدواج همصحبت کردم گفت جدا بشی بهتره ! بری زیر ی سقف مشکلاتت بیشتر میشه ،
ولی من جدا بشم میشم مطلقه ؛ باکره ام اسمش از شناسناممپاک میشه ولی خب میشممطلقه ، نمیگم خیلی ادم خوبی ام ، نه ! خوبِ مطلق وجود نداره ؛ ولی من ازاونامک قبلا با هیچپسری هم نبودم ، بقول قدیمی ها افتاب مهتاب ندیده ، حالا باخودممیگم جدا بشم اسمممیشه مطلقه ؛ و جدای ازاون حرفای مردم و فامیل هم هست ک خوشحال میشن و...
بنظرتون چیکار باید کرد ، ممنون میشم کمک کنید