داشت عکس خواهر بزرگمو نگاه میکرد باور کن از صبح عکسو نگاه نکرد تا غروب منم به شوخی گفتم هنوز داری عکسو نگاه میکنی یهو عصبی شد دادو بیداد که من نمیفهمم به تو چه ربطی داره و اینا منم گفتم وا مگه من چی گفتم دوباره ادامه داد غر زدن و دعوا کردن (همه میدونن که فقط دختر اولیشو دوست داره) منم اشکم در اومد رفتم تو اتاق