رفته بودیم بازار
یه خانم از پشت میخوره بع همسر من
یه هو گفت کم مونده خودشو به من بکنه
با عصبانیت
من خیلیناراحت شدم هر چند معزرت خواهی کرد
اماخیلیناراحتم گفت به خدا منظوری نداشتم ازناراحتی گفتم
گفت به خدا منظور نداشتم
منمگریه کردم گفتم بمیر بی شخصیت خجالت نمیکشی حیا نمیکنی ووووووووو