چند سال پیش با خانوادم رفتیم شهرستان خونه بابابزرگم
من و دخترداییم رفتیم یه باغ بزرگ که پشت خونه بابابزرگم هست و متروکه بود
خلاصه داشتیم میچرخیدیم که یهو دیدم یه مرده از پشت پنجره داره مارو نگاه میکنه
من اصلأ نترسیدم چون آدم بود و عادی نگاهمون میکرد
به دخترداییم گفتم اونجارو ببین اونم دید و گفت بیا بریم شاید صاحبشه و راضی نیست که ما اینجا باشیم
گفتم نه شاید داخل دختر همسن ما باشه بیاد پیشمون
رفتیم داخل دیدیم هیچکس نیست 😰
یه سوئیت ۴۰ متری بود اتاق نداشت و فقط دوتا پنجره داشت و یدونه در
امکان نداشت از جایی فرار کرده باشه
توهم هم نزده بودم چون دخترداییم هم دید
وقتی دیدیم کسی نیست فقط گفتم ریحانه بدو بریم بدو بدو بدو 😵😵😵
رفتیم و از بابابزرگم پرسیدیم گفت اونجا سالهاست که صاحبش فوت شده و بچه هاش رفتن تهران
مشخصات دادیم به بابابزرگم دیدیم همونه گفت شما از کجا میشناسیدش مگه دیدین؟
گفتیم نه اعلامیشو دیده بودیم الکی