تا حالا شده بین عقل و احساستون گیر کنید و دودل بشید و ندونید که باید چیکار کنید؟
ازدواج من یک ماه پیش با نامزدم بهم خورد،تمام برنامه ریزی هاروکرده بودیم،تالار،آتلیه،همه چی،ولی بخاطردخالتهای خانوادش و مخصوصا خودرای بودن مادرش و اخلاقهای خاص پدرش و یه سری اخلاقهای خودش بهم خورد،مثل یه لیوان شده بودم که هر لحظه آماده سر ریز شدن بودم و یه دفعه دوهفته قبل عروسی کاسه صبرم لبریز شد و همه چیز رو بهم زدم،الان بعد از گذشت یک ماه،خودش فهمیده چقدر خودش و خانوادش مقصر بودن و چندبار ازم خاست برگردم، ولی من نتونستم خودمو راضی کنم به برگشتن،احساسم بازیچه نیست که هر وقت خاست بره و بیاد...
ولی چون هنوزم دوسش دارم، گیر کردم بین عقل و احساسم، عقلم میگه خانوادش به ما نمیخورن و بازم اذیتم میکنن، احساسم میگه برگردم...
بین دو راهی ام...