مامانم ازم پول میگرفت چند جلسه رفت پیش روانپزشک، قرص و دارو گرفت، منشی دکتر زنگ زد بمن گفت حواستون باشه دور و برش باشین نذارین تنها بمونه. و من چقدددد اون موقع گریه کردم. مامانم بهم گف روانپزشک بهش گفته حتما باید از شوهرت جدا شی. فقط این جوری حل میشه و خوب میشی. بعد منم بهش گفتم خب جدا شو ما حمایتت میکنیم و بعدم کلی پشت سر بابام حرف زدم و درد و دل کردم مثلا. ولی بعد چند وقت دیدم با بابام خوب شده غذای خوش مزه میپزه میگه میخنده.
من برا یه کاری پول گنده ای از بابام میخواستم، بعد امروز نمیدونم چی داشت راجع به اون به بابام میگفت که یهو بابام گفت:"شد شد نشد به جهنم"
خب من آیندم به شدنِ اون کار بستگی داره و مهمه برام. چند روز پیشم گفتم که حالم خیلی بده دارم میمیرم، یهو بابام گفت:"خب بمیر!" که دیگه مطمئن شدم حتما مامانم راجع بم چرت و پرت میگه. و الان نمیدونم اون کاریو که آرزومه ولی به پول بابام احتیاج داره رو پیش ببرم یا برا کنکور تجربی بخونم و پرستار بشم که تا اخر عمرم دیگه به پول گنده ی بابام نیازی نباشه و خیالم راحت باشه؟
دارم نصف میشم خیلی بلاتکلیفم😭😭