میدونی اوایل خیلی غصه میخوردم
ی جاهایی غرورمو کنار گذاشتم ک ب شخصیتم اسیب زد
ولی کم کم پذیرفتش
دیدم واقعا اگر اونجا غرورم خورد نمیشد مفهوم عزت نفس داشتن رو درک نمیکردم و ممکن بود بدون اینکه متوجه بشم خیلی خودمو دسته پایین بیارم
بنظرم اولین مرحله پذیرشه البته سخت ترینشم هست
من ۲ سال تو ی رابطه بودم از همه چیزم مایه گذاشتم واسش ولی چن وقته جدا شدیم
۳ ماه طول کشید تا جدایی رو بپذیرم الان چن روزه دیگه مطلقا برام اهمیتی نداره
در عوضش فهمیدم هیچ ادمی ماندگار نیست و به حرف های هیچکس نباید اعتماد کرد
درکل هیچکس تا اخرش کنارت نیست حتی اونی ک بهت قول داده پس طوری رفتار نکن ک بعدا پشیمون شی ، هر چیزی رو نگو هر کاری رو نکن باهاش
درسته سخت بود ولی سر انجام قبول کردم همه ی اینهارو و الان خوشحالم که توی ۱۹ سالگی این قضیه رو فهمیدم ، تا قبل اینکه وارد جامعه بشم ...
یعنی سادگی من میتونست باعث شه وقتی وارد محیط های بزرگتر شدم و با ادمهای بزرگتری ارتباط برقرار کردم ضربه عمیق تری هم بخورم
پس خوشحالم برای تجربیاتم و اشتباهاتمو دوست دارم چونکه عمیقا از من ی ادم پخته ساخت
حسرتی وجود نداره
ما اگر کاری هم تو زندگیمون کردیم چون اون لحظه لذت بردیم ازش
اون لحظه رو زندگی کردیم باهاش
حسرت چرا واقعا
وقتی تو سن ۲۰ سالگی با ی کاری دلت شاد میشه انجامش میدی
تو ۲۵ سالگی غصه نخور ، اگ اون خطا ازت سر نمیزد نمیدونستی اون کار اشتباهه
تضاد هارو بپذیر
تا سیاهی نباشه سفیدی ب چشم نمیاد
تا گرسنگی نباشه لذت سیری رو نمیشه فهمید
تا غم نباشه نمیشه شادی رو درک کرد
تا حسرت نباشه نمیشه قدر داشته هارو دونست
تا اشتباه نباشه نمیشه درست رو از غلط تشخیص داد
خوشحالم ک تو ۱۹ سالگی ب این چیزا رسیدم