با تو میتونسنم تو پیکان جوانان بشینم و تو جنگلای شمال برم و حس کنم با بوگاتی دیوو تو زیباترین جنگل های کالیفرنیام،میتونستم ساندویچ کثیف های دکه ی دم فلکه رو بخورم و بیشتر از رستورانای بالای شهر بهم بچسبه،میتونستم یه لباسمو تو سه تا قرار باهات بپوشم و نترسم که فکر کنی ندارم،باتو چای لیمو تو قدیمی ترین قهوه خونه رشتو بخورم و بیشتر از لاته های کافه هه بهم بچسبه ،باتو
چشاشو ریز کرد و همونطور که پاهاشو دراز به دراز رو هم انداخته بود و در حالی که دکمه های پیراهن مردونه مشکیش باز شده بود و عضلات پیچیده شکمش به نمایش بود گفت؛اخ باتو ،میفهمی میتونم دنیا و با تموم ادماش بندازم دور و یه دل سیر لذت ببرم؟
نگاهش کردم و اروم با انگشت سبابه ام موهامو انداختم پشت گوشم
گفت؛ساده بودنت اینقدر پیچیده است که هر چی بازت میکنم بیشتر برام شگفت انگیزی،مثل سخت ترین مسئله ریاضی که صدبار مینویسی و پاک میکنی اما دست برنمیداری و وقتی به جواب نزدیک میشی کلی ذوق زده میشی
گفتم؛تا حالا اینقدر عمیق و قشنگ توصیف نشده بودم
پاهاشو جمع کرد ،خودشو کشید جلو و رو میز نشست درست روبروی من ،دست انداخت زیر چونم،نگاه میشی من تو اون تاریکی گم شده بود و نگاه عسلی اون برق میزد ،عین صاعقه!
گفت؛اجازه ندادی که بهت بگن
اروم لبخند زدم،لبشو به گوشم چسبوند
گفت؛اجازه هم نده!حسودم
اروم سرمو دور کردم
گفتم؛تا حالا دیدی یه بچه وقتی مادر داره بخواد به یکی دیگه بگه مامان؟عشقی که به مادرش داره رو با کس دیگه ای شریک شه؟من حسایی که باتو دارمو با هیچکس تقسیم نمیکنم
گفت؛اگه تقسیم کنی کل صورت مسئله رو پاک میکنم
گفتم؛یه طرف مسئله منم
نگاهش نگاهمو بازی گرفت
گفت؛ولی اون طرف مسئله من نیستم
از حسادتش خندم گرفت و با گاز گرفتن لبام پنهونش کردم
گفتم؛بی رحمی
گفت؛توام ،که اینقدر زیاد خواستنی!
ژین آ