ما خونمون شماله و تصمیم گرفتیم یک هفته بریم خونه مامانم اینا اصفهان! خونه مادرشوهرمم همونجاس! بعد برادرشوهرم گفت بیایید تهران باهم بریم! بعد رفتیم دیدیم اونا نمیخواند ماشین بیارند! کالسکه مالسکه و نی نی لالایی بچشو اورده پایین با دوتا چمدون! مجبور شدیم کیسه برنج شمالی برا مامان اینارو بذارم زیرپام! بماند چقدر اذیت شدمو بچش نق زد! موقع برگشت به شوهرم گفتم من یه عالمه خرید دارم و مامانم میخواد چیز بده جا نداریم واسه اینا! گفت نه با ما نمیاند اونا میمونند! نه تنها باما امدند که بارشونم بیشتر شد! با خودشونم بریونی خریدند بوی گندش تا خود تهران خفم کرد! و این مسافرتو برای من که ماهها بود خانوادمو ندیده بودم زهر مار کرد
الانم شوهرم میگه حساس نیاش! دلم میخواد سرمو بزنم به دیوار