تیر ماه ۹۹ یه خواستگار داشتم خیلی ظاهرش به دلم نشست وضع مالیش هم خوب بود سه جلسه حرف زدیم بعدش دیگه نیومد تا ۶ ماه تو خیابون هر ماشینی مثل ماشین اون بود بهش خیره میشدم که شاید خودش باشه و ببینمش ولی دیگه هیچوقت نیومد خیلی جلو خانوادم آبروم رفت حالا هر خواستگاری میاد با اون مقایسه اش میکنم هر روز میشینم حرفایی که بهش زدم دونه دونه به یاد میوردم که ببینم چی گفتم که دلش زده هنوزم که هنوزه یادم نرفته
یه بارم یادمه سال ۹۷ یه مغازه بدلیجاتی بود من هر چند ماه یه بار ازش بدلیجات میخریدم بعد بهم گفت مجردی یا متاهل گفتم مجرد گفت قصدم ازدواج هست و خوشم اومده ازت کسی تو زندگیت هست ؟ گفتم نه کسی تو زندگیم نیست بعد شماره خونمون گرفت بعدم زنگ نزد پسره هم قیافش خیلی خوب بود
هر شب این دوتا خواستگاری که نیومدن تو ذهنم میاد و درگیری ذهنی برام ایجاد میشه