من یه پنهونکاری و یه دروغ انجام دادم ۶ ماه پیش، اینکه ضامن برادرم شدم ،نمیدونم چرا همچین خریتی کردم کلا برادرم نه به من نه شوهرم احترام نمیذاره،ولی انقدر تا قبل ازدواجم رابطه ام باهاش خوب بوده که همش نمیدونم چرا بار مسئولیتش بدوش میکشم،حتی براش یه خوبی خیلی بزرگ کردم که گفتم شاید اینجوری قدر من و شوهرمو بدونه ولی بیشعور تر از این حرفا بود و حالا بگذریم دوباره نمیدونم چرا دلم سوخت و ضامنش شدم،اونم همش تاخیر داره تو پرداختاش، یبار هم یه کار کوچولو براش کردم که مهم نبود ولی چون شوهرم حتی رو اسمش حساسه نگفتم و فهمید و زندگیم داشت بهم میخورد،که اصلا موضوع مهم نبود اینکه چرا نگفتم شاکیش کرد اونم برای داداشم که نمک نشناسه،اما باز گند زدم ضامنش شدم،حالا همش عذاب وجدان دارم،بگم بدبختم،خودش بفهمه بدتره، چیکار کنم؟
99/09/09 خدای مهربونم ممنونم شروع بهترین اتفاق زندگی من و تو ...آرامش آرامش آرامش
بالاخره که میفهمه کلا نباید مخفی میکردی زن و شوهر نباید از هم چیزی رو مخفی کنن اونم به این بز ...
مامانم هم همین و بهم گفت،به مامانم گفتم بخاطر شما ها بود،داداشم مشکل داشت شما غصه شو میخوردید،بهم گفت اشتباه کردی،تو خودت باید برای زندگی خودت غصه بخوری،مامانم میدونه شوهرم چقدر هوامو داره ولی تو این حالت دروغ و پنهونکاری حتی از دست خانواده ام هم کاری بر نمیاد،😥 الان چیکار کنم؟
99/09/09 خدای مهربونم ممنونم شروع بهترین اتفاق زندگی من و تو ...آرامش آرامش آرامش