من با کسی آشنا شده بودم، طلاق گرفته، خودم مجردم و شاغل، ایشون تقریبا بیکار هم هست، بعد انگشتر گذاشته بودن، یهود گفت حال روحیم خوب نیست و افسردم، رفت دکتر ، دارو بهش داد، حتی سیگاری هم شده، بعدش خودش گفت با این شرایط روحی رابطه باید کات بشه، حتی نظر منو نپرسید، من باور نکردم، هزار بار مرگ پدر و مادر و خواهر برادرشو خورد که دلیل کاتش مشکلات درونی و بیماریه و موضوع من نیستم، بهم گفت کاش باور میکردی و قضاوتم نمیکردی، من این مدت پر از خشم و نفرتم، نمیتونم باور کنم، حالم به شدت بده