سلام آبجی ها من یک کوچولویه سه ساله دارم که مشکل داره هزینه هایه درمانش زیاده واینکه شادی از خونه ما رفته بخاطر گل کوچولومون خیلی ناراحتیم بعضی وقتها میگم یک بچه دیگه بیاریم شاید زندگیمون شاد بشه بعضی وقتها هم میگم دیگه هیچ وقت بچه دارنشیم
ازه.من اولی مادرشوهر کمک بود نکبت دخترم مدام پیش خودشون بود گفتم دخترم ک خونه نیس دومی بیارم.دردسر و دردای بارداری و زایمان و عوارضش ی طرف.دخترم هم دیگه خونه نشین خودمون شد و بیشتر توخونه کمتر میره محاسباتم خراب شد منم افسردگی بعد زایمان.ی ادمی ک نقطه ضعفم خوابمه خوابم کم بشه رواااانی میشم من باید ساعت خوابم تنظیم باشه حالا خودت فک کن..
........(این نقطه ها پر از حرفه ک ناگفته ماند تا کوچک شد)
من مادرم کمک کمی کنه ولی مادر شوهرم عمرا بااینکه سنش از مادر خیلی کمتره
مادرشوهر منم از مامانم جوونتر ولی مامان من ازش سرحالتره.مادرشوهر من س تا اوردم دیسک وتنگی نخاعی و کوفت زهرمار ی دختر مجردم داره هیچ خاصیتی نداره دخترم هم قبلا نگه میداشتنهمونم نمیدونم چرا شوهرم دیگه نمیبره
........(این نقطه ها پر از حرفه ک ناگفته ماند تا کوچک شد)