[22/01, 09:34] 2روز بود که مامان بزرگم (مامان مامانم) فوت کرده بودن، آقا یهو دیدیم مامانم یه بولیزو بغل کرده داره چنان گریه میکنه..... میگف این بولیز مامانمه اخرین بار که اومده بود خونمون این تنش بود😭یهو زندایی بزرگم گفت آبجی فدات بشم اون بولیز واسه منه، با مامان جفت خریده بودیمش😆😆😆😆😆😆😆😆یعنی خدایی خود مامانم با اون حالش خنده ش گرفت بنده خدا پاشد رف بیرون 😂😂😂
: یبار با یکی از دوستای بابام و خانوادش برا اولین بار رفتیم ویلاشون بعد منم از اول خیلییی کلاس میزاشتم 😂😂😂
همش لفظ قلم صحبت میکردم و اینا، وقتی برگشتم من تو ماشین عینک دودی زده بودم خیلی شیک و رئیس جمهور گونه به بیرون نگاه میکردم بعد یه بلواری رسیدیم و قرار شد جدا شیم ازهم ماشینا کنار هم نگه داشتن که خدافظی کنیم مامانم سرشو از پنجره برد بیرون که تعارف کنه بیان خونمون منم خواستم سرمو ببرم بیرون و خدافظی کنم شیشه رو ندیدم ک بالاس🤕🤕رفتم با عینک تو شیشه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣
اونا تو اون ماشین ریسه رفته بودن از خنده و تا مدت ها رد دماغم رو شیشه بود
: بچه ها ببخشید اینو میگم ولی خیلی باحاله
یه بار صورت مامانمو بند انداختم، بعد گفت الکل بده بزنم جوش نزنه، گفتم فلان جاس بردار بزن، گفت باشه
یکم بعد اومد گفت نمیدونم چرا احساس میکنم کل صورتم پف کرده 😐رفتم دیدم اسپری تاخیری زده بجای الکل وای فقط دیگه مردم 😂😂😂😆😆
: مراسم چهلم پدربزرگ وسط گریه یکی از بچه کوچیکا یه نارنگی پرت کرد سمت عکس پدر بزرگم نارنگیه برگشت تو صورت خودش و گریه ما گفتیم چیشد گفت هیچی اقاجان بد پاس داد ماهم داشتیم لبامونو گاز میگرفتیم فقط