من دو ساله با کسی تو دانشگاه اشنا شدم که خانواده ی مادرم بخاطر اینکه روستایی بود مخالفت کردن چون من بچه ی طلاقم و پدرم روستایی بوده و بهم فشار اوردن که تمومش کنم میگفتن باید حداقل شرایطی داشته باشه که عیبشو بپوشونه ینی پولدار باشه و کسی که باهاش بودم قبول نمیکرد جدا شه و بر خلاف مخالفتای بقیه موندیم و بهش گفتم باید کار داشته باشی بعد بیای چون پدرم هم میگفت عیب نداره مال کجاس ولی کار و جربزه داشتن براش مهم بود پسره هم وضعیت مالیش ضعیف بود و پدر مادرش براش پس انداز کرده بودن اما میگفتن تا زن نگیری کاری نمیکنیم خودشم کارگری میکرد و ولخرج بود و ایده زیاد داشت اما من حس میکردم پشتکار نداره میگفت بزار بیام خاستگاریت بعد با وام ازدواج کار راه میندازم اما گفتم خانوادم مخالفن باید اول درامد داشته باشی حتی تشویقش میکردم درسشو ادامه بده رشتش حقوق بود خلاصه گفت مادرم گفته بایذ از فامیل زن بگیری و یه مدت جدا شدیم نامزدیشو به هم زد و برگشت اصرار کرد که قول میدم درستش کنم منم قبول کردم ولی بعد از یه مدت گفت مادرم تهدید کرده اگه نامزدیتو برنگردونی خودکشی میکنم و..رفت سربازی یه بارم بخاطر من فرار کرد ولی بعد فهمیدم نامزد کرده
چند وقت پیشم زنگ زد گفت تقصیر شماست که سخت میگیرین وگرنه اینجور نمیشد میتونستیم بعد از عقد درستش کنیم منم گفتم خب مگه از اول چیزیو نمیدونستی که الان سر من داد میزنی. منم چیزی که بتونم ازش دفاع کنم نتونستم درونش ببینم حتی گفتم عروسی نمیخام میگفت پدر مادرم ممکنه با من زندگی کنن گفتم اوکی ولی اون پشتکار و انگیزه ای بخام ببینم درونش ندیدم ترس هم داشتم از خانواده که دوباره اذیت بشم و همون اتفاقا پیش بیاد اخرش گفت یه جوری پیشرفت میکنم که ببینی حسرت بخوری و بنظرم اونم همش به حرف مامانش بود تا اینکه انگیزه داشته باشه به من برسه همیشه هم نا امید بود و روحیشم داغون بود خیلی هم دوسم داشت اما انگیزه نداشت حتی بخاطر من با خانوادش دعوا هم کرد خیلی وقتا گریه میکرد ولی خب اخرش حرف خانودشو قبول کرد و به زور نامزد کرد بنظرتون من مقصرم؟ اینم بگم رابطه اولم بوده