یه زمانی برادرم مسخره میکردم
اون از من ۱۲ سال بزرگتر بود
هیچوقت باور نمیکردم بیمار باشه
فکر میکردم فیلمشه
یه روزه گرم تابستون اومد تو اتاق بهم گفت آبجی بیا بریم بیرون
گفتم برو بابا روانی
توهم دلت خوشه دیوونه
بعد اشکش سرازیر شد
گفت من دیگه برای همیشه میرم
انگار امروز همه یجوری شدن
منم گفتم تو صدبار قرص خوردی نمردی هیچی نمیشی صدتا جون داری
برادرم رفت
۵ دقیقه بعد ای وحشتناک افتادنش از ساختمون اومد
از ۷ طبقه خودشو انداخت
ببین من الان که انقد مریضم شاید کار خداست
من هیچ کدوم ازین قضاوت ها و حرف ها دلمو نمیشکونه چون خودم دل کسی رو شکوندم که اگر نرم تر باهاش حرف میزدمشاید الان زنده بود
لعنت به من لعنت به من و هزاران بار لعنت به من