خوش نزده خانواده اش زدن مادرش زده پدرش هم خواسته بزنه که جلوش گرفته شداز طرف شوهرم
مارش یهو افتاد ننه من غریبم بازی درآورد و شوهر خواست پدرش رو بزنه نتونست حرصش رو سر من خالی کرد باز یکی زد در گوشم
البته اولین آخرین بارش بود دیگه تکرار نکرد
اما من واقعا دلم نمیخواد با خانواده اش روبه بشم و اونها رو توی خونه ام راه بدم
چون خانواده ی من نمیان خونه ی من و ما هم میریم اونجا دخالت تو زندگیمون ندارن
اما مادر شوهرم مدام دخالت میکنه و هر روز میاد اینجا
تا کنترلمون کنه
و اینکه شوهرم نمیگه نیا و به من فقط میگه اگر مشکلی هم داری خودت حلش کن با مادرم به من چیزی نگو
آخه من چه طوری با این زن سروکله بزنم ؟ من هم دارم داغون و افسرده میشم هم نمیتونم اختیار خانه و محل زندگیم رو داشته باشم هم مجبورم هر روز اونا رو ببینم