2777
2789
عنوان

فکرم درگیر شده

66 بازدید | 2 پست

۱۷ سالمه 

دوست مامانم از من خوشش اومده راستش یه پسر داره به مامانمم گفته دخترت که بزرگ شد بدش به پسر من ینی با پسر من ازدواج کنه

راستشو که بخوام بگم خانواده ی خوبین پولدارن پسر خوبیه ولی من هر چییی که فکر میکنم میگم‌نمیشه اصن ما به هم نمیخوریم خودمم از یه نفر دیگه خوشم میاد که شاید داستانشو بعدااا واستون بزارم

مامانم خودشم از اونا خوشش میاد دوس داره که من بزرگتر که بشم با اونا ازدواج کنم اما بازم انتخابو میزاره به عهده خودم میشناسمش

 ولی نمیدونم چرا فکرم درگیر شده یه جوراییم میترسم نمیدونم چرا اصلا هروقت بحث این دوست مامانم یا پسرش پیش میاد خوشم نمیاد ازشون میزارم میرم از اونجا میگم کاش اصن همچین چیزی نمیگفت به مامانم 

کلا از چشمم افتادن دیگه 

اصلا فکرم نمیکنم که بهشون در اینده جواب مثبت بدم هیییچ حسی نسبت به پسره ندارم خیلی مثبته اصن از نظر قیافه ام نمیخوریم به هم حالم ازش بهم میخوره

هروقت اون دوست مامانم میاد خونمون من از خونه فقط فرار میکنم اگه هم میمونم به زور مامانمه مامانمم که هروقت میاد اینجا یه عالمه تدارک میبینه این لباسو بپوش اون لباسو بپوش 

من‌اقیانوسم‌تو‌اکواریومتون‌جانمیشم.
به نظرم بزار تا سه جهار سال دیگه کلی تفکر و نگرشت تغییر میکنه

نمیدونم ولی فکر نکنم فعلا که اصلا حتی یه دقیقه ام دوست ندارم بهش فکر کنم

من‌اقیانوسم‌تو‌اکواریومتون‌جانمیشم.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز