۱۷ سالمه
دوست مامانم از من خوشش اومده راستش یه پسر داره به مامانمم گفته دخترت که بزرگ شد بدش به پسر من ینی با پسر من ازدواج کنه
راستشو که بخوام بگم خانواده ی خوبین پولدارن پسر خوبیه ولی من هر چییی که فکر میکنم میگمنمیشه اصن ما به هم نمیخوریم خودمم از یه نفر دیگه خوشم میاد که شاید داستانشو بعدااا واستون بزارم
مامانم خودشم از اونا خوشش میاد دوس داره که من بزرگتر که بشم با اونا ازدواج کنم اما بازم انتخابو میزاره به عهده خودم میشناسمش
ولی نمیدونم چرا فکرم درگیر شده یه جوراییم میترسم نمیدونم چرا اصلا هروقت بحث این دوست مامانم یا پسرش پیش میاد خوشم نمیاد ازشون میزارم میرم از اونجا میگم کاش اصن همچین چیزی نمیگفت به مامانم
کلا از چشمم افتادن دیگه
اصلا فکرم نمیکنم که بهشون در اینده جواب مثبت بدم هیییچ حسی نسبت به پسره ندارم خیلی مثبته اصن از نظر قیافه ام نمیخوریم به هم حالم ازش بهم میخوره
هروقت اون دوست مامانم میاد خونمون من از خونه فقط فرار میکنم اگه هم میمونم به زور مامانمه مامانمم که هروقت میاد اینجا یه عالمه تدارک میبینه این لباسو بپوش اون لباسو بپوش