من حدود ۴ ماه بعد از فوت پدربزرگ پدریم عقد کردم.
همسرم هم برادرزاده ی همین پدربزرگ هستن.
یعنی همسرم، پسرعموی پدرم هستن.
همون روزای خواستگاری و عقدم، خواب پدربزرگمو دیدم.
حالت چهارزانو نشسته بودن توی خونه مون. با کت و شلوار. یه کم جوون تر از زمان فوتشون بودن. و خوشحال بودن و لبخند میزدن. توی خونه مون مهمونی بود انگار. چند نفر بزرگترا نشسته بودن شبیه مجلس بله برون یا عقد.
من تو خواب میدونستم که فوت کردن.
و فقط من می دیدمشون. بقیه نمی دیدن.
پریدم بغلشون محکم بغلشون کردم و کلی گریه میکردم، گفتم واااای مگه شما نمرده بودین؟
با لبخند خیلی مهربونی گفت چرا، درسته، ولی الان فقط اومدم که سر عقد شماها باشم. میخواستم تو عقدتون منم بوده باشم.
انقد تو خواب گریه کردم و خوشحال شدم.
هنوزم که هنوزه بعد از ۱۶ سال هروقت تعریفش میکنم گریه م میگیره.
خوشحال بود از ازدواج نوه ش با برادرزاده ش