چشمم افتاده.باهاش شادنیستم.خودم برا خودم شادی درست میکنم تنهایی.وقتایی هم شده به اونم ضدحال میزنه.خوشیش بیشتر با خانوادشه ازهمون اول همین بود.من خودم خودمو سرگزم میکنم.یپا برا خودم یه مردم.هم شاغلم.هم بامسولیت هم اینکه تز پس همچی برمیام. اصلا هم ب شوهرم وابستکی ندارم و بش علاقه هم ندارم.دختردازم دوسالو نیمشه.دوس دارم جداشم.خانوادم مخالفن.من بااین مرد حال نمیکنم اصلا.تخسه.همش دعوا میکنیم دوروز اشتی باژ دوهفته دعوا.اصلا جور نمشه.چیکارکمم راه بدید