مادرشوهرم بعد از دو ماه مهموني خونمون منو خانواده مو دعوت گرفت
دو تا خواهرشوهر دارم كه دومي يكم …
مادرش از ده روز پيش براي اين هفته پنج شنبه بهشون گفت كه ميخام مهموني بگيرم و بياين ،خواهر شوهر بزرگم گفت باشه و كوچيكه هم گفت نميتونم بيام و خودتون مهموني و بگيريد گفتن تاريخ و عوض كنيم گفت اصن وقت ندارم و …
اما مثل اينكه انتطار داشته نازشو بكشن و منت بزاره بياد كسي هم اينكارو نكرد
ديروزهم زنگ زد مادرش دعوا كه هول بودين خب يه روز ديه مهموني مبگرفتين و از من سر ميپرين و …
بگم كه خيلي حسودي ميكنه متاسفانه منم نامزدم مث خودش و عقديم
خواهر شوهر بزرگمم گفت منم نميام به هواي خواهرش
پدرشوهرم و مادرسوهر و شوهرم محكم وايستادن كه نيومدين هم مهموني رو ميگيريم …
امروز خواهر شوهر كوچيكم زنگ زد بهم و … ادامه پست بعد