من ده ماهه عقدم ولی از همون روز عقد از شوهرم دورم
میره یه شهر دور واسه کار
منم بعد عروسی میرم پیشش
بخدا قسم دیگه خسته شدم دارم میمیرم خیلی حالم بده
گریه هم آرومم نمیکنه
میخوام انقدر گریه کنم تا بمیرم خلاص شم
نه ادامه رابطه رو میخوام نه طلاق زو
بخدا دیگه خسته شدم
دانشجو ام.یه ترم هم مجبورم بخونم بعدش عروسی کنیم ولی دیگه از اینکه هیچ نامزدی خوبی نداشتم خسته شدم و پشیمون
بخدا عقده ای شدم
حسرت روزای خوب و پر از گردش و هرروز کنار عشقم بودن مثل اکثریت جامعه به دلم مونده