شوهرم میگفت دوره سربازیش شنبه تموم میشه منم کیک سفارش دادم برا روز سه شنبه
(گفتم شاید کاری پیش بیاد و نتونه بیاد خونه)
ولی سه شنبه کارش تموم شد و مجبور شدیم چهارشنبه جشن بگیریم
یه جشن نقلی ولی کلی ذوق داشتم براش کادو هم گرفته بودم و...
ولی چون پنج شنبه شهادت حضرت فاطمه بود گفتم من باااید برم هیئت
هی من گفتم مامانش گفت آبجیش گفت که بابا نرو تدارک دیدیم خانومت زحمت کشیده
گفت باید برم اون مادر ماست .
گفتم عزیزم فردا باهم میریم هیئت امشب رو نرو
گفت باید برم
مامانش گفت ببینم تو میتونی منصرفش کنی یا نه
بینم چیکار میکنیا.
بهش گفتم اگه تو بری منم میرم خونه خودمون ، واسم یه تاکسی بگیر منم برم
گفت باشه نمیرم
منم به مامانش رفتم گفتم که آقا پسرتون بالاخره منصرف شدن نمیرن
اونم خیالش راحت شد .
ولی بعد یه ربع گفت بیارین عکس اینا بگیریم که میخوام برم
اون رفت و من تنها موندم خونشون
تنهایی شام خوردیم و آبجیش رفت خونش و آقا شب ساعت دوازده رسید خونه گرفتیم خوابیدیم
از اون روز یه ماهی گذشته ولی خیلی ناراحتم
خییییییلیییییی
خیلی پشیمونم که جشن گرفتم از همه بدتر پشیمونم که چرا نرفتم خونمون
میگم کاش میرفتم خونمون تا مراسم کلا تموم میشد
منم عکس اینا میگرفتم و خداحافظی میکردم میرفتم تا بفهمن که واسه خودم و شخصیتم ارزش قائلم
به شوهرم گفتم تو منو پیش خونوادت خراب کردی
هیچوقت نمیبخشمت
ولی با این حرف بازم آروم نشدم ، خیلی ناراحتم فقط خودخوری میکنم فقط گریه میکنم خیلی دلم شکست یا اون کارش
چیکار کنم که بتونم ببخشمش
چجوری جبران کنه این کارشو